دلم تنگ شهیدان است امشب که همرنگ شهیدان است امشب

من از خون شهیدان شرم دارم  که خلقی را به خود سرگرم دارم

زمادر پرسید فرزندشهیدی  که بابای شهیدم را ندیدی؟

به من می گفت مادر اندر جوابش شرم دارم  که بابایش دیده بودم اما سر ندیده بودم

سرش از بدن جدا مانده بود  در سنگر نزد شهیدی وا مانده بود

دوباره پرسید که بابایم کی آید ز در ؟  بدو گفتم بخواب که از خواب آید نی ز در

به خواب نظاره اش کردم  با بابا رهایش کردم  تا صبح دعایش کردم

شادی روح شهیدان صادق و مظاهر رحیمی