روانشناسي

شادی روح شهیدان صادق رحیمی و مظاهر رحیمی(پدر و فرزند) صلوات

مقدمه :

پرسشهایی که از بافتار تجارب بالینی بر می خیزند و پاسخی قابل تأمل می یابند ، معمولاً حد و مرزهای روان درمانی را زیر پا می گذارند . اگر این پرسشها به درستی پیگیری شوند، افقهای جدیدی پیش روی متخصصین بالینی می گشایند . یانگ و همکارانش در طی کسب تجارب گرانبها در روند درمان افراد مبتلا به اختلال شخصیت و بیماران مقاوم به درمان ، به این نتیجه رسیدند که تکنیک های شسته و رفته شناخت درمانی نمی تواند بهبودی قابل ملاحظه ای در این گروه از بیماران ایجاد کند ، بنابر این با گشاده نظری از مفاهیم رویکرد های دیگر استفاده کردند . نکته حائز اهمیت این که طرح واره درمانی از مبانی نظری منسجم و یکپارچه ای برخوردار است و مدلی التقاطی محسوب نمی شود . (حمید پور ، 1386)

پاتریشیا کولارد در سال 2004 با جفری یانگ مصاحبه ای ترتیب داد . یانگ در این مصاحبه اظهار داشت : " وقتی که در حول و حوش سال 1982 کار خصوصی را شروع کردم ، متوجه شدم بیماران مشکلات متنوع و زیادی دارند و کاربرد شناخت درمانی کلاسیک برای این دسته از بیماران موفقیت چندانی به همراه ندارد . میزان موفقیت در این گروه از بیماران به زیر 50% می رسید و برای بسیاری از آن ها اصلاً موفق نبود . حداقل نیمی از بیمارن از پیشرفت کار راضی نبودند . احساس کردم باید مولفه های دیگری به رویکرد شناخت درمانی کلاسیک اضافه کنم . نکته دیگر این که متوجه شدم بیماران "مرکز شناخت درمانی بک " از صافی های تشخیصی می گذشتند ، در حالی که معمولاً در کلینیک های خصوصی نمی توان چنین ملاک های شمولی در نظر گرفت ". مفهوم اصلی طرحواره که هسته اصلی این پژوهش به شمار می رود هر چند پدسکی (1988) با مفهوم " طرح واره های ناسازگار اولیه " مخالف است . او عقیده دارد با وجود مفهومی مثل " باور مرکزی " نیازی به اصطلاح طرح واره ناسازگار اولیه نیست . تغییر طرح واره ها از این جهت اهمّیت پیدا می کند که به نوعی تغییر سبک زندگی است . رويكرد طرحواره درماني در قالب جنبش "سازنده گرايي " مي گنجد كه صاحبنظراني چون ليتوي و سفران در اين گروه جاي مي گيرند . در جنبش سازنده گرايي بر نقش عواطف در فرآيند تغيير ، به كارگيري تكنيك هاي تجربي ،دلبستگي هاي اوليه و رفتارهاي بين فردي تاكيد مي شوند .(يانگ و باهري ، 1998).يكگاهي اوقات به رويكرد سازنده گرايي فرآيند درمان عقلاني نيز گفته مي شود ( پريتزر ، 1998).

يكي از دلايل روي كار امدن جنبش سازنده گرايي ، عدم موفقيت در درمان بسياري از مشكلات روانشناختي بود. كه اختلالات شخصيت نيز در زمره همين اختلالات قرار مي گيرند . تاريخچه رواندرماني حاكي از آن است كه درمان افراد مبتلا به اختلال شخصيت كاري سخت و توانفرسا بوده است . از آن جا كه اختلالات شخصيت شيوع نصبتا" زيادي دارند ( براي مثال نگاه كنيد به مارشال و سرين ، ) و از طرفي وجود مشكل در محورii ، مي تواند در نوع ، شدت و مدت زمان علائم محور i تاثير بگذارد ، لذا اهميت نظريه اي كه بتواند چنين مشكلاتي را مفهوم سازي كند و راهنماهاي درماني كارا و اثر بخشي پيش روي درمانگران قرار دهد، بيش از پيش نمايان مي شود . اين سوال كه آيا طرحواره درماني براي درمان اختلالات شخصيت مفيد و مثمر ثمر است ، هنوز پاسخ قابل توجهي دريافت نكرده است . هر چند كه بعد از سال 2003 كه كتاب طرحواره درماني در اختيار محققان قرار گرفت ، پژوهش هايي انجام شد و نشنان دادند كه اثر بخش است . براي مثال نگاه كنيد به( نوردال و نيستر ،‌2005و بامبر 2004، ) .ولي با اين حال هنوز زود است در اين خصوص نتيجه گيري كنيم . پژوهش هاي آينده راه را براي چنين نتيجه گيري هايي باز خواهند كرد . رويكرد طرحواره درماني در پژوهش آفريني و ايجاد تمايل در متخصصين باليني براي بررسي صحت و سقم نظريه هاي برخواسته از اين رويكرد ، تا حدود زيادي موفق بوده اند ( براي مثال نگاه كنيد به آرنتز ، كلوكمن ، سيس وردا ، 2005 ، استوپا ، واترز ، 2005 ؛ سيكرو ، نلسون ، گيلي ، 2004 ؛ نوردال ، هولتي ، و هوگام ، 2005 )، اما نا گفته ژيداست كه به كار گيري تكنيك هاي اين رويكرد و ساير بافتار هاي فرهنگي و اجتماعي ، احتياج به دقت و تامل بيشتري دارد . قبل از به كار گيري اين تكنيك ها بهتر است . مدل طرحواره درماني به خوبي درونسازي شود و در اين زمينه احتياط لازم به عمل آيد و اگر نه اين تب تند خيلي زود به عرق سرد خواهد نشست .

مفهوم طرحواره كه هسته اصلي اين كتاب به شمار مي رود ، در قالب سطوح شناخت ، عميق ترين سطح محسوب مي شود ، هر چند پدسكي ( 1988) با مفهوم " طرحواره هاي ناسازگار اوليه " مخالف است . اوليه عقيده دارد با وجود مفهومي مثل " باور مركزي " ، نيازي به اصطلاح طرحواره ناسازگار اوليه نيست . تغيير طرحواره ها از اين جهت اهميت پيدا مي كنند كه به نوعي تغيير سبك زندگي است ( امرسون ، وست ، گينتنر ، 1991). نكته قابل توجه اين كه يانگ و همكارانش در اين كتاب روي مفهوم " گفتگو" مانور زيادي داده اند به عبارتي آنها ، ذهن را گفتگويي در نظر گرفته اند كه خود اين امر حاكي از تسلط رويكردهاي " گفتگويي " به شكل گيري فرآيند هاي عالي ذهن است ( نگاه كنيد به فرني هوك 1996) در فرآيند درمان ، طرحواره ها به عنوان " صداي والدين " مفهوم سازي مي شوند .

در واقع طرح واره ها حاصل گفتگوی والدین با کودک هستند که به تدریج در ذهن او جای گرفته اند و هم اکنون به گونه ای نظام مند ، اما نا کار آمد ، زندگی وی را زیر سیطره خود گرفته اند . شناخت درمانی با همه پیشرفتی که کرده ، نتوانسته چگونگی درون سازی طرحواره ها را به طور دقیق روشن کند.( حمید پور ، الف 1385، حمید پور ، 1386) .

در نظر گرفتن طرحواره ها به عنوان صدای والدین ، یاد آور نظریه فرهنگی _ تاریخی ویگوستگی و لوریا است که گفتار درونی را بستر تفکر و نظم بخشی رفتار به حساب می آورد . ( حمید پور ، ب 1385) .

 طرحواره درمانی حاصل تلاشی ماهرانه برای غنی ساختن تکنیک های درمانی است . این رویکرد بر پایه شناخت درمانی بنا شده و برای بسیاری از مشکلاتی که افراد در زندگی روزمره خود با آنها دست به گریبان هستند ، راه حل می آوفریند . به عنوان مثال فردی که طرحواره انزوای اجتماعی / بیگانگی دارد ، در عین حال که معتقد است از دیگران کناره گیری کرده ، اما اغلب به گونه ای رفتار می کند که انزوای او بیشتر شود . طرحواره درمانی نشان می دهد که چگونه می توانیم به چنین بیمارانی کمک کنیم تا الگوهای ناسازگار خود را بشناسند و تغییر دهند . ( رابرت استرنبرگ )

طرح واره درمانی : مدل مفهومی

طرح واره درمانی که توسط یانگ و همکارانش ( یانگ 1999، 1990) بوجود آمده ،درمانی نوین و یکپارچه است که عمدتا" بر اساس بسط و گسترش مفاهیم و روش های درمان شناختی _ رفتاری کلاسیک بنا شده است .طرح واره درمانی ، اصول و مبانی مکتب های شناختی – رفتاری ، دلبستگی گشتالت ، روابط شیئی ، سازنده گرایی و روان کاوی را در قالب یک مدل درمانی و مفهومی ارزشمند تلفیق کرده است .

این شیوه درمان ، سیستم جدیدی از روان درمانی را تدارک می بیند که مخصوصا" برای بیماران مبتلا به اختلالات روان شناختی مزمن و مقاوم که تا کنون یک مساله بغرنج در درمان محسوب می شدند ، مناسب است .

تجارب بالینی نشان می دهد بیمارانی که دچار اختلالات شدید شخصیتی هستند و نیز افراد مبتلا به مشکلات چشمگیر منش شناختی که چنین مسایلی شالوده ی اختلالات محور I آن ها را تشکیل می دهند . به طرح واره درمانی خیلی خوب پاسخ می دهند ( البته گاهی اوقات در ترکیب با سایر رویکردهای درمانی ) .

از شناخت درمانی تا طرح واره درمانی

نگاهی به حوزه رفتار درمانی شناختی به ما کمک می کند تا ضرورت ایجاد طرح واره درمانی را از نظر یانگ توضیح دهیم . پژوهشگران و متخصصین بالینی رویکرد شاختی _ رفتاری در تدوین درمانهای اثر بخش برای اختلالات محور I از جمله اختلالات خلقی ، اضطرابی ، جنسی ، خوردن _ جسمانی کردن و سو مصرف مواد ، پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته اند . این درمانها ، کوتاه مدت ( تقریباً 20 جلسه ) و هدف آن ها کاهش نشانه ها ، مهارت آموزی و حل مسائل زندگی فعلی بیمار است . با این حال ، اگر چه بسیاری از بیماران با این شیوه درمان مشکلاتشان حل می شود ، ولی بسیاری از آن ها به این نوع درمان جواب نمی دهند و مطالعات نتیجه پژوهی ، معمولاً میزان بالایی از موفقیت درمانی را گزارش می کنند برای مثال در افسردگی ، میزان موفقیت ، بلافاصله پس از درمان بالاتر از 60 % است ، ولی میزان عود مشکل ، پس از گذشت یک سال حدود 30% است ( یانگ ، وین برگر و بک ، 2001 ) . همچنین تعداد قابل توجهی از بیماران نیز از درمان نتیجه نمی گیرند . اغلب بیماران مبتلا به اختلالات شخصیت یا کسانی که مشکلات منش شناختی زیر بنایی دارند از درمانهای شناختی – رفتاری کلاسیک نتیجه کامل نمی گیرند.

( بک فریمن و همکاران ، 1990) امروزه یکی از چالشهای رفتار درمانی شناختی ، تدوین درمانهای اثر بخش برای این بیماران مزمن و مقاوم به درمان است .

مشکلات منش شناختی می توانند اثر بخشی رفتار درمانی کلاسیک را کاهش دهند . برخی از بیماران که برای درمان اختلالات محور i مثل اضطراب یا افسردگی مراجعه می کنند ، نمی توانند روند درمان را با موفقیت پشت سر بگذراند ، یا به محض پایان درمان، مشکلاتشان عود می کند .

به عنوان مثال ، خانمی که مبتلا به اختلال گذر هراسی بود ، برای درمان شناختی – رفتاری مراجعه کرد . او با کمک برنامه درمانی مشتمل بر تنفس آموزی ، چالش با افکار فاجعه آمیز و رویارویی تدریجی با موقعیت های هراس زا ، ترس خود از نشانه های آسیمگی را به طور قابل ملاحظه ای کاهش داد و بر اجتناب خود از موقعیت های گوناگون غلبه کرد ، ولی به محض پایان سیر درمان ، مشکل گذر هراسی بیمار دوباره عود کرد . یک عمر وابستگی به همراه با احساس آسیب پذیری و بی کفایتی _ که ما آن ها را طرح واره های آسیب پذیری و وابستگی می نامیم _ او را از خطر پذیری باز می داشت . او برای تصمیم گیری ، اعتماد نفس لازم نداشت و در کسب مهارتهایی مثل رانندگی ، غلبه بر مشکلات زندگی ، غلبه بر مشکلات زندگی ، مدیریت مالی و انتخاب اهداف مناسب ، با شکست مواجه شده بود . ترجیح می داد افراد مهم زندگی اش ، کارهای او را انجام دهند . این بیمار نمی توانست یک برنامه تفریحی دسته جمعی را ماهنگ کند، کاری که به عنوان تکلیف خانگی به وی داده شده بود و برای حفظ دستاوردهای درمان ، ضروری بود .

طرح‌واره درمانی در مقايسه با شناخت درمانی بيشتر توانست زنان مبتلا به GAD را در افزايش تحمل بلاتكليفی ياری دهد و همچنين شدت حوزه‌های نگرانی را بيشتر كاهش داد كه اين پديده ممكن است به دليل تعديل سبك‌های مقابله‌ای و گستردگی حوزه مداخله در طرح واره درمانی باشد. از سوی ديگر، شناخت درمانی در كاهش اجتناب شناختی، موفق‌تر از طرحواره درمانی بود كه اين پديده احتمالاً به دليل به كارگيری تكنيك‌های روياروسازی با نگراني رخ داده است. با اين كه علايم جسماني GAD را مستقيماً آماج اين دو روش درمان قرار نمي‌گيرند، اما باعث كاهش علايم می ‌شوند. هر چند ساز كار آن‌ها متفاوت است. (حمیدپور، 1388)

مفید بودن طرحواره درمانی در درمان افسردگی و اضطراب مزمن ، اختلالات شدید خوردن ، مشکلات شدید زناشویی و مشکلات رایج در تداوم روابط صمیمی ، تایید شده است وعلاوه بر این ، طرحواره درمانی برای مجرمان جنایی و همچنین در جلوگیری از عود مشکل در بین سوء مصرف کنندگان مواد نیز موئثر است . طرحواره درمانی برای درمان جنبه های مزمن منش شناختی اختلالات روانی طراحی شده است ، نه برای کاهش علائم حاد آن اختلالات ( مثل افسردگی عمده یا حملات آسیمگی عود کننده )طرحواره درمانی درون مایه های روانشناختی را مد نظر قرار می دهد که شاخصه بیماران مبتلا به مشکلات منش شناختی هستند این درون مایه ها را طرحواره های ناسازگار اولیه می نامیم با به کار گیری این مدل از درمان بیماران می توانند مشکلات شخصیتی خود را به شکل ناهمگون ببینند و در نتیجه برای رها شدن از شر مشکلات انگیزه بیشتری پیدا کنند درمانگران با استفاده از راهبردهای شناختی _عاطفی ، رفتاری و بین فردی ، در مبارزه با طرحواره ها با بیماران هم پیمان می شوند وقتی این بیماران الگوهای ناکار آمد مبتنی بر طرحواره هایشان را تکرار می کنند درمانگر آنها را به شیوه ای همدلانه با دلایل و ضرورت تغییر روبه رو می کنند . درمانگر به علت به کار گیری "بازوالدینی حد و مرز دار " در برابر نیازهای ارضا نشده دوران کودکی بسیاری از بیماران در حکم یک پادزهر نسبی عمل می نماید .

طرحواره های ناسازگار اولیه

تاریخچه سازه طرح واره

کلمه طرحواره در حوزه های پژوهشی مختلفی به کار برده شده است طرحواره به طور کلی به عنوان ساختار ، قالب ، یا چهار چوب تعریف می شود واژه طرحواره در روانشناسی و به طور گسترده تر در حوزه شناختی تاریخچه ای غنی و برجسته دارد . در حوزه رشد شناختی طرحواره را به صورت قالبی در نظر می گیرند که بر اساس واقعیت یا تجربه شکل می گیرد تا به افراد کمک کند تجارب خود را تبیین کنند .علاوه بر این ادراک از طریق طرحواره واسطه مندی می شود و پاسخهای افراد نیز توسط طرحواره جهت پیدا می کند به عبارت دیگر طرح کلی از عناصر برجسته یک واقعه را طرحواره می گویند .

ویژگی مهم طرحواره ها از نظر یانگ این است که الگوها یا درونمایه های عمیق و فراگیری هستند ، از خاطرات ، هیجان ها و احساسات بدنی تشکیل شده اند ، در دوران کودکی یا نوجوانی شکل گرفته اند در سیر زندگی تداوم دارند درباره خود و رابطه با دیگران هستند و در عین حال به شدت ناکار آمدند بنابراین رفتارها از طرحواره ها نشات می گیرند ولی بخشی از طرحواره ها محسوب نمی شوند. هدف طرحواره درمانی بهبود در طرحواره هاست .

طرحواره به عنوان نقشه انتزاعی شناختی در نظر گرفته می شود که راهنمای تفسیر اطلاعات و حل مساله است . بنابراین ما به یک طرحواره زبانی برای فهم یک جمله و به یک طرحواره فرهنگی برا تفسیر یک افسانه نیاز داریم .از روان شناسی شناختی که بگذریم ، در حوزه شناخت درمانی ، بک ( 1967) در اولین نوشته هایش به مفهوم طرحواره  اشاره کرد .با این حال ، در بافتار روانشناسی و روان درمانی طرحواره به عنوان هر اصل سازمان بخش کلی در نظر گرفته می شود که برای درک تجارب زندگی فرد ضروری است . یکی از مفاهیم جدی و بنیادی حوزه روان درمانی ، این است که بسیاری از طرحواره ها در اوایل زندگی شکل می گیرند ، به حرکت خود ادامه می دهند و خودشان را به تجارب بعدی زندگی تحمیل می کنند ، حتی اگر هیچگونه کاربرد دیگری نداشته باشند این مساله همان چیزی است که گاهی اوقات به عنوان نیاز به هماهنگی شناختی از آن یاد می شود ، یعنی حفظ دیدگاهی با ثبات در باره خود یا دیگران ، حتی اگر این دیدگاه نادرست یا تحریف شده باشد . با این تعرف کلی ، طرحواره می تواند مثبت یا منفی ، سازگار یا ناسازگار باشد و همچنین می تواند در اوایل زندگی یا در سیر بعدی زندگی شکل بگیرد .

تعریف یانگ از طرحواره یانگ ( 1999،1990) معتقد است برخی از این طرحواره ها _ بویژه آنها که عمدتاً در نتیجه تجارب ناگوار دوران کودکی شکل می گیرند _ ممکن است هسته اصلی اختلالات شخصیت ، مشکلات منش شناختی خفیف تر و بسیاری از اختلالات مضمن محورi قرار بگیرند . یانگ برای بررسی دقیقتر این ایده ، مجموعه ای از طرحواره ها را مشخص کارده است که به آنها طرحواره های ناسازگار اولیه می گویند .

خصوصیات طرح وارح ها پس از بازنگری در تعریف اولیه ای که از طرحواره ارائه کرده بودیم به این نتیجه رسیدیم که طرحواره های ناسازگار اولیه خصوصیات زیر را دارند :

• الگوها یا درون مایه های عمیق و فراگیری هستند ،

 • از خاطرات ، هیجان ها ، شناخت واره ها و احساسات بدنی تشکیل شده اند ،

• در دوران کودکی یا نوجوانی شکل گرفته اند ،

• در سیر زندگی تداوم دارند ،

• درباره خود و رابطه با دیگران هستند ،

• به شدت ناکار آمدند .

خلاصه اینکه طرحواره های ناسازگار اولیه ، الگوهای هیجانی و شناختی خود آسیب رسانی هستند که در ابتدای رشد و تحول در ذهن شکل گرفته اند و در سیر زندگی تکرار می شوند . توجه کنید که طبق این توصیف ها رفتار یک فرد بخشی از طرحواره محسوب نمی شود ، چون یانگ معتقد است که رفتارهای ناسازگار در پاسخ به طرحواره به وجود می آیند بنابراین رفتار ها از طرحواره ها نشات می گیرند ، ولی بخشی از طرحواره ها محسوب نمی شوند . ریشه های تحولی طرحواره ها : نیازهای هیجانی اساسی بر این باوریم که طرحواره ها به دلیل ارضا نشدن نیازهای هیجانی اساسی دوران کودکی به وجود آمده اند .

پنج نیاز اساسی از نظر یانگ ما معتقدیم همه انسانها 5 نیاز هیجانی اساسی دارند .

 1- دلبستگی ایمن به دیگران شامل نیاز به امنیت ، ثبات، محبت و پذیرش

2- خود گردانی ، کفایت و هویت

3- آزادی در بیان نیازه و هیجان های سالم

 4- خود انگیختگی و تفریح

5- محدویت های واقع بینانه و خویشتن داری

معتقدیم که این نیازها جهان شمول هستند همه انسانها این نیازها را دارند اگر چه شدت این نیازها در بعضی افراد بیشتر است . فردی که از سلامت روان برخوردار است ، می تواند این نیازه ای هیجانی اساسی را به طور سازگارانه ای ارضا کند . گاهی اوقات تعامل بین خلق و خوی فطری کودک و محیط اولیه به جای ارضا این نیازها منجر به ناکامی آنها می شود . هدف طرحواره درمانی این است که به بیماران کمک کند تا راه های سازگارانه تری برای ارضا این 5 نیاز هیجانی بیابند . تمام مداخلات درمانی رویکرد ما ابزار هستند ، برای رسیدن به این هدف . تجارب اولیه زندگی چهار دسته از تجارب اولیه زندگی ، روند اکتسابات طرحواره ها را تسریع می کنند .

اولین دسته از تجارب اولیه زندگی ناکامی ناگوار نیازها هستند این حالت وقتی اتفاق می افتد که کودک تجارب خوشایندی را تجربه نکند طرحواره هایی مانند محرومیت هیجانی یا رها شدگی به دلیل نقص در محیط اولیه به وجود آیند . در محیط زندگی چنین کودکی ، ثبات ، درک شدن یا عشق وجود ندارد .

نوع دوم تجارب اولیه زندگی که طرحواره ها را به وجود می آورند آسیب دیدن و قربانی شدن هستند . در چنین وضعیتی ، کودک آسیب می بیند یا قربانی می شود و طرحواره هایی مثل بی اعتمادی بدرفتاری / نقص / شرم / یا آسیب پذیری نسبت به ضرر در ذهن او شکل می گیرد در

نوع سوم تجارب اولیه این است که کودک زیادی چیزهای خوب را تجربه می کند . والدین جهت رفاه و آسایش کودک ، همه کار می کنند ، در حالی که تامین رفاه و راحتی در حد متعادل برای رشد سالم کودک لازم است در اثر این گونه تجارب در ذهن کودکان طرحواره هایی نظیر وابستگی / بی کفایتی یا استحقاق / بزرگ منشی به وجود می آید . این حالت ، والدین به ندرت با کودک جدی برخورد می کنند و کودک روی پر قو بزرگ می شود و لوس بار می آید در نتیجه نیازهای هیجانی کودک به خود گردانی یا محدویت های واقع بینانه ارضا نمی شوند والدین ممکن است بیش از حد درگیر زندگی کودک بشوند یا ممکن است بدون هیچ گونه محدودیتی آزادی عمل زیادی به او بدهند .

نوع چهارم تجارب زندگی که باعث شکل گیری طرحواره ها می شود درونی سازی انتخابی یا همانند سازی با افراد مهم زندگی است . کودک به طور انتخابی با افکار احساسات ، تجارب ورفتارهای والدین خود همانند سازی کرده و آنها را درون سازی می کند .

 در تجارب بالینی مان به این نکته پی بردیم که کودکان به طور انتخابی با جنبه های خاصی از افراد مهم زندگیشان همانند سازی کرده و آنها را درون سازی می کنند . برخی از این همانند سازی ها و درون سازی ها به طرحواره ها و بعضی نیز به سبک های مقابله ای یا ذهنیت تبدیل می شوند . معتقدیم خلق و خوی کودک تعیین می کند که آیا او با ویژگی های افراد مهم زندگی اش همانند سازی کند یا خیر به عنوان مثال کودکی با وِیژگی های افسرده خویی احتمالاً سبک خوش بینانه والدین خود را در مقابل بد شانسی ها درون سازی نخواهد کرد زیرا رفتار چنین والدینی آنقدر مخالف طبع کودک است که نمی تواند آن را جذب کند . بیولوژی طرحواره های ناسازگار اولیه در این بخش طرحواره ها را از دیدگاه بیولوژیکی بررسی می کنیم . این دیدگاه ، بر اساس پژوهش های انجام شده در حوزه هیجان و بولوژی مغز ( لدو، 1996) مطرح شده است . همچنین بر فرضیه هایی تاکید می کنیم که راجع به سازو کارهای احتمالی شکل گیری و تغییر طرحواره مطرح شده اند . هنوز پژوهشی انجام نشده است که صحت و سقم این فرضیه ها را آزمون کند . پژوهشهای اخیر به این نکته اشاره می کنند که تنها یک سیستم هیجانی در مغز وجود ندارد بلکه چندین سیستم وجود دارد . هیجانهای مختلفی وجود دارند که در گیر مکانیسم های حیاتی هستند .پاسخ به خطر ، جستجوی غذا ، رابطه جنسی و جفت یابی ، مراقبت از فرزندان ، پیوند های عاطفی اجتماعی _ و به نظر می رسد که هر یک از آنها توسط شبکه مغزی منحصر به فردی واسطه مندی می شوند . تاکید ما در این بخش بر شبکه مغزی مرتبط با شرطی شدن ترس و حوادث آسیب زا است. سیستم های مغزی در گیر در شرطی شدن ترس و حوادث آسیب زا مطالعات انجام شده بر روی بیولوژی مغز به نواحی خاصی اشاره می کنند که توسط طرحواره های مبتنی بر حوادث آسیب زای دوران کودکی ، مانند رها شدگی یا بد رفتاری برانگیخته می شوند ،

لدو در جمع بندی خود از پژوهش های انجام شده در باره بیولوژی حوادث آسیب زا می نویسد در حین بروز یک حادثه آسیب زا خاطرات هوشیار توسط سیستمی ذخیره می شوند که با هیپو کامپ و نواحی قشر مغز مرتبط است . و خاطرات ناهشیار ، توسط سازو کارهای شرطی شدن ترس شکل می گیرند که این سازو کارها از طریق سیستم آمیگدال عمل می کنند . این دو سیستم یه طور موازی فعال می شوند و درباره تجربه آسیب زا ، اطلاعات متفاوتی ذخیره می کنند . هر یک از این دو سیستم می توانند به محض روبه رو شدن با محرک هایی که در طول حادثه آسیب زا وجود داشته است ، خاطرات خود را بازیابی کنند . نتایج بازیابی سیستم آمیگدال ، به صورت آمادگی پاسخ های بدنی در مقابل خطر ظاهر می شوند و سیستم هیپوکامپ نیز خاطرات را به صورت هشیارانه به یاد می آورد . بنابراین طبق نظر لدو بین سازوکار های مغزی سهیم در ثبت ، ذخیره و بازیابی خاطرات هیجانی یک حادثه آسیب زا و سازوکار های مرتبط با پردازش شناخت واره ها و خاطرات هشیار همان حادثه ، تفاوت وجود دارد . آمیگدال ، خاطرات هیجانی را ذخیره می کند در حالی که هیپوکامپ و قشر عالی مغز ، خاطرات شناختی را نگهدای می کنند . پاسخ های هیجانی می توانند بدون فعال شدن سیستم های پردازش قشر عالی مغز که درگیر تفکر ، استدلال و هشیاری هستند ، اتفاق بیفتند . سبک های وپاسخ های مقابله ای ناسازگار بیماران در اویل زندگی بهبود طرحواره منظور انطباق با طرحواره ها پاسخ ها و سبک های مقابله ای ناسازگاری را به وجود می آورند تا مجبور نشوند هیجان های شدید و استیصال کننده را تجربه کنند . این کار معمولا" منجر بهبود طرحواره تداوم طرحواره ها می شود نکته مهم این است که اگر چه سبک های مقابله ای گاهی اوقات به بیمار کمک می کنند تا از طرحواره اجتناب کند ، ولی در عمل باعث بهبود طرحواره نمی شوند .

از این رو تمام سبک های مقابله ای در نقش فرآیند تداوم طرحواره ، عمل می کنند . سبک های مقابله ای ناسازگار تمام موجودات زنده در مقابل تهدید، سه واکنش اساسی نشان می دهند :

 جنگ

گریز

میخکوب شدن

این سه واکنش با سه سبک مقابله ای جبران افراطی ، اجتناب و تسلیم همخوانی دارند . در دوران کودکی ، وجود یک طرحواره ناسازگار اولیه، مصداق یک تهدید است .تهدید ، نوعی ناکامی در ارضای یکی از نیازهای هیجانی اساسی کودک ( مثل دلبستگی ایمن ، خودگردانی ، آزادی در بیان نیازها و هیجانهای سالم ، خودانگیختگی و تفریح یا محدویت های واقع بینانه ) محسوب می شود . همچنین تهدید ممکن است شامل ترس از هیجانهای شدیدتری باشد که طرحواره ، آنها را مهار نکرده است . کودک بهبود طرحواره هنگام روبه رو شدن با تهدید ، می تواند بهبود طرحواره کمک ترکیبی از این سه پاسخ مقابله ای با موقعیت کنار بیاید . کودک می تواند تسلیم شود ، اجتناب کند ، یا به صورت افراطی جبران نماید . این سه سبک مقابله ای معمولا خارج از حوزه هشیاری عمل می کنند . کودک احتمالاً در هر موقعیت ، فقط یکی از این پاسخها را بهبود طرحواره کار می گیرد ، ولی می تواند سبک های مقابله ای متفاوتی را در موقعیت های مختلف در برابر طرحواره های متفاوت نشان دهد .

بیولوژی طرحواره های ناسازگار اولیه در این بخش طرحواره ها را از دیدگاه بیولوژیکی بررسی می کنیم . این دیدگاه ، بر اساس پژوهش های انجام شده در حوزه هیجان و بولوژی مغز ( لدو، 1996) مطرح شده است . همچنین بر فرضیه هایی تاکید می کنیم که راجع به سازو کارهای احتمالی شکل گیری و تغییر طرحواره مطرح شده اند . هنوز پژوهشی انجام نشده است که صحت و سقم این فرضیه ها را آزمون کند . پژوهشهای اخیر به این نکته اشاره می کنند که تنها یک سیستم هیجانی در مغز وجود ندارد بلکه چندین سیستم وجود دارد . هیجانهای مختلفی وجود دارند که در گیر مکانیسم های حیاتی هستند .پاسخ به خطر ، جستجوی غذا ، رابطه جنسی و جفت یابی ، مراقبت از فرزندان ، پیوند های عاطفی اجتماعی _ و به نظر می رسد که هر یک از آنها توسط شبکه مغزی منحصر به فردی واسطه مندی می شوند . تاکید ما در این بخش بر شبکه مغزی مرتبط با شرطی شدن ترس و حوادث آسیب زا است. سیستم های مغزی در گیر در شرطی شدن ترس و حوادث آسیب زا مطالعات انجام شده بر روی بیولوژی مغز به نواحی خاصی اشاره می کنند که توسط طرحواره های مبتنی بر حوادث آسیب زای دوران کودکی ، مانند رها شدگی یا بد رفتاری برانگیخته می شوند ، لدو در جمع بندی خود از پژوهش های انجام شده در باره بیولوژی حوادث آسیب زا می نویسد در حین بروز یک حادثه آسیب زا خاطرات هوشیار توسط سیستمی ذخیره می شوند که با هیپو کامپ و نواحی قشر مغز مرتبط است . و خاطرات ناهشیار ، توسط سازو کارهای شرطی شدن ترس شکل می گیرند که این سازو کارها از طریق سیستم آمیگدال عمل می کنند . این دو سیستم یه طور موازی فعال می شوند و درباره تجربه آسیب زا ، اطلاعات متفاوتی ذخیره می کنند . هر یک از این دو سیستم می توانند به محض روبه رو شدن با محرک هایی که در طول حادثه آسیب زا وجود داشته است ، خاطرات خود را بازیابی کنند . نتایج بازیابی سیستم آمیگدال ، به صورت آمادگی پاسخ های بدنی در مقابل خطر ظاهر می شوند و سیستم هیپوکامپ نیز خاطرات را به صورت هشیارانه به یاد می آورد . بنابراین طبق نظر لدو بین سازوکار های مغزی سهیم در ثبت ، ذخیره و بازیابی خاطرات هیجانی یک حادثه آسیب زا و سازوکار های مرتبط با پردازش شناخت واره ها و خاطرات هشیار همان حادثه ، تفاوت وجود دارد . آمیگدال ، خاطرات هیجانی را ذخیره می کند در حالی که هیپوکامپ و قشر عالی مغز ، خاطرات شناختی را نگهدای می کنند . پاسخ های هیجانی می توانند بدون فعال شدن سیستم های پردازش قشر عالی مغز که درگیر تفکر ، استدلال و هشیاری هستند ، اتفاق بیفتند . سبک های وپاسخ های مقابله ای ناسازگار بیماران در اویل زندگی بهبود طرحواره منظور انطباق با طرحواره ها پاسخ ها و سبک های مقابله ای ناسازگاری را به وجود می آورند تا مجبور نشوند هیجان های شدید و استیصال کننده را تجربه کنند . این کار معمولا" منجر بهبود طرحواره تداوم طرحواره ها می شود نکته مهم این است که اگر چه سبک های مقابله ای گاهی اوقات به بیمار کمک می کنند تا از طرحواره اجتناب کند ، ولی در عمل باعث بهبود طرحواره نمی شوند . از این رو تمام سبک های مقابله ای در نقش فرآیند تداوم طرحواره ، عمل می کنند . سبک های مقابله ای ناسازگار تمام موجودات زنده در مقابل تهدید، سه واکنش اساسی نشان می دهند : جنگ ،گریز و میخکوب شدن . این سه واکنش با سه سبک مقابله ای جبران افراطی ، اجتناب و تسلیم همخوانی دارند . در دوران کودکی ، وجود یک طرحواره ناسازگار اولیه، مصداق یک تهدید است .تهدید ، نوعی ناکامی در ارضای یکی از نیازهای هیجانی اساسی کودک ( مثل دلبستگی ایمن ، خودگردانی ، آزادی در بیان نیازها و هیجانهای سالم ، خودانگیختگی و تفریح یا محدویت های واقع بینانه ) محسوب می شود . همچنین تهدید ممکن است شامل ترس از هیجانهای شدیدتری باشد که طرحواره ، آنها را مهار نکرده است . کودک بهبود طرحواره هنگام روبه رو شدن با تهدید ، می تواند بهبود طرحواره کمک ترکیبی از این سه پاسخ مقابله ای با موقعیت کنار بیاید . کودک می تواند تسلیم شود ، اجتناب کند ، یا به صورت افراطی جبران نماید . این سه سبک مقابله ای معمولا خارج از حوزه هشیاری عمل می کنند . کودک احتمالاً در هر موقعیت ، فقط یکی از این پاسخها را بهبود طرحواره کار می گیرد ، ولی می تواند سبک های مقابله ای متفاوتی را در موقعیت های مختلف در برابر طرحواره های متفاوت نشان دهد . پاسخ های مقابله ای پاسخ های مقابله ای ، راهبرد ها یا رفتارهای مشخصی هستند که از طریق سه سبک رفتاری ( جبران افراطی ، اجتناب و تسلیم ) بهبود طرحواره منصه ظهور می رسند .

پاسخ های مقابله ای عبارتند از تمام پاسخ هایی که در خزانه رفتاری فرد در مقابل تهدید وجود دارند بهبود طرحواره عبارتی تمام راه های بی همتا و فرد _ ویژه ای که بیماران از طریق آنها جبران افراطی ، تسلیم و اجتناب را آشکار می سازند . وقتی فرد از روی عادت ، پایخ های مقابله ای خاصی را بهبود طرحواره کار می گیرد ، پاسخ های مقابله ای بهبود طرحواره سبک مقابله ای گره می خورند و لذا ، سبک مقابله ای . یک صفت است و پاسخ های مقابله ای یک حالت . سبک مقابله ای ، مجموعه ای پاسخ های مقابله ای است که فرد بهبود طرحواره طور ویژه آنها را بهبود طرحواره منظور اجتناب ، تسلیم و جبران افراطی طرحواره ها بهبود طرحواره کار می گیرد . پاسخ مقابله ای ، رفتار ( یا راهبرد ) خاصی است که فرد در یک لحظه خاص و گذرا نشان می دهد . ذهنیت های طرحواره ای قدم اول مشخص کردن سبک های مقابله ای نا کار آمد یعنی مکانیزم هایی که بیماران در ابتدای زندگی به منظور انطباق با طرحواره ها ایجاد می کنند . بعدا" خود همین سبک ها منجر به تداوم طرحواره می شوند . سه سبک مقابله ای ناکار آمد عبارتند از تسلیم ، اجتناب ، و جبران افراطی . پاسخ های مقابله ای رفتارهای خصی هستند که از طریق سه سبک مقابله ای گسترده به منصه ظهور می رسند این پاسخ ها در گروه ذهنیت های مختلف قرار می گیرند . ذهنیت کودکانه – ذهنیت های مقابله ای نا کار آمد . ذهنیت های والد نا کار امد و ذهنیت بزرگسال سالم . ذهنیت کودک تقسیم می شود به : ذهنیت کودک آسیب پذیر – ذهنیت کودک عصبانی ، ذهنیت کودک تکانشی _ بی انظباط ، و ذهنیت کودک شاد . این ذهنیت اکثر طرحواره های مرکزی را تجربه می کند . سه ذهنیت مقابله ای نا کار آمد را نیز مشخص کردیم : تسلیم شده مطیع ، محافظ بی تفاوت ، و جبران کنند ه افراطی این سه ذهنیت با سه سبک مقابله ای . تسلیم ، اجتناب و جبران افراطی همخوانی دارند . تسلیم شده مطیع در مقابل طرحواره تن در می دهد و بار دیگر به کودکی نا امید و منفعل تبدبل می شود که باید تسلیم دیگران شود . محافظ بی تفاوت با کمک گسستگی هیجانی ، سو مصرف مواد ، اجتناب از مردم و به کار گیری انواع فرار روانشناختی از درد و رنج فاصله می گیرد .و جبران کننده افراطی از طریق بد رفتاری با دیگران با طرحواره هایش می جنگد و یا به گونه ای افراطی تلاش می کند صحت طرحواره هایش را رد کند . که در نهایت ارمغانی بجز ناکار آمدی برایش نخواهد داشت.هر سه ذهنیت مقابله نا کار آمد ، در نهایت منجر به تداوم طرح واره ها می شوند . دو ذهنیت والد نا کار آمد را نیز مشخص کرده ایم : ذهنیت والد تنبیه گر و ذهنیت والد پر توقع . در این ذهنیت ها ، بیمار شبیه والدی می شود که ویژگی های اورا درون سازی کرده است. والد تنبیه گر ، ذهنیتی است که کودک را به خاطر بد بودن تنبیه می کند . والد پر توقع ، ذهنیتی است که دائماً برای برآورده ساختن معیارهای بلند پروازانه ای که در سر دارد به کودک فشار می آورد و او را تحت استرس قرار می دهد . دهمین ذهنیت هم همانطور که قبلاً توضیح داده شد ذهنیت بزرگسال سالم است این ذهنیت همان ذهنیتی است که سعی می کنیم در فرآیند درمان از طریق آموزش بیمار جهت تعدیل ، اصلاح یا بهبود سایر ذهنیت ها آن را توانمند سازیم معرفی طرح واره های ناسازگار اولیه و حوزه های مرتبط با آن این طرحواره ها به پنج گروه اصلی تقسیم می شوند . گروه اول : بریدگی و طرد : در این طرحواره انتظار این که نیازهای فرد برای امنیت ، ثبات ، محبت ، همدلی در میان گذاشتن احساسات پذیرش و احترام به شیوه ای قابل پیش بینی ارضا نخواهد شد.

این طرحواره شامل 5 زیر مجموعه با عنوان های : 1- رها شدگی / بی ثباتی 2- بی اعتمادی / بدرفتاری 3- محرومیت هیجانی 4- نقص / شرم 5- انزوای اجتماعی / بیگانگی می باشد .

1- رها شدگی / بی ثباتی : فرد معتقد است هر لحظه امکان دارد ، افراد مهم زندگی اش بمیرند یا او را رها کنند و به فرد دیگری علاقمند شوند .(راهبرد درمانی : درمانگر باید الگویی از ثبات و پایداری را به بیمار منتقل کند تا از این طریق بیمار بتواند روابط بین فردی ثابت تری را در خارج از حوزه درمان شکل بدهد . درمانگر باید تحریف های بیمار را درباره ی احتمال رها شدن او از سوی درمانگر ، تصحیح کند. درمانگر به بیمار کمک میکند که غیبت ها ، مرخصی ها و در دسترس ناپذیری درمانگر را به عنوان یک موضوع عادی و طبیعی بپذیرد . )

 2- در بی اعتمادی / بد رفتاری : انتظار این است که دیگران به انسان ضربه بزنند . بد رفتار باشند ، یا انسان را سرافکنده کنند .دروغ بگوییند و دغل کار و سودجو باشند . راهبرد درمانی :درمانگر باید با بیمار کاملاً صادقانه ، با صراحت و قابل اعتماد رفتار کند . علاوه بر این ، درمانگر باید به صورت منظم درباره ی اعتماد و صمیمیت بیمار سوال کند و هر گونه احساس منفی بیمار راجع به خودش را به بحث بگذارد . درباره گوش به زنگی بیمار در جلسات درمان نیز از بیمار سوال می شود . برای این که بیمار اعتماد بیشتری پیدا کند ، اگر لازم باشد ، می توان تکنیک های تجربی را به تاخیر انداخت و روند بازیابی خاطرات آسیب زا را به آهستگی طی کرد . )

 3- محرومیت هیجانی : فرد در این گمان به سر می برد که تمایلات و نیازهایش به اندازه کافی از جانب دیگران ارضا نمی شود. این محرومیت خود شامل سه نوع است : محرومیت از محبت : فقدان توجه عطوفت یا همراهی محرومیت از همدلی : احساس درک نشدن یا بی توجهی و به حرف دل فرد گوش ندادن و نوع آخر محرومیت از حمایت : نداشتن منبع قدرت ، جهت دهی ، یا راهنمایی نشدن از سوی دیگران ( راهبرد درمانی: درمانگر جو عاطفی توام با گرمی ، همدلی و هدایت را برای بیمار فراهم می کند . درمانگر بیماران را تشویق می کند درباره نیازهای هیجانی شان و حق داشتن چنین نیازهایی سوال کنند و درمانگر به بیمار کمک می کند که بدون از کوره در رفتن یا سکوت ، احساس محرومیت خود را بیان کند . علاوه بر این درمانگر به بیمار کمک می کند که بدون از کوره در رفتن یا سکوت ، احساس محرومیت خود را بیان کند . علاوه بر این ، درمانگر به بیمار کمک می کند، محدودیت های درمانگر را بپذیرد و برخی از محرومیت ها راتحمل کند ، در عین حال از همان مقدار محبت ابراز شده ، تشکر و قدردانی نماید .)

 4- نقص / شرم : احساس اين كه فردی در مهم ترين جنبه هاي شخصیت اش انسانی ناقص ، نا مطلوب ، بد ، حقیر و بی ارزش است یا این که در نظر افراد مهم زندگی اش فردی منفور و نامطلوب به حساب می آید . ( راهبرد درمانی : درمانگر باید در برخورد با این دسته از بیماران ، حالتی پذیرا و غیر قضاوتی اتخاذ کند . درمانگر علیرغم کمبود ها و نواقص بیمار ، کمک می کند ، محدودیت های درمانگر را بپذیرد و برخی از محرومیت ها را تحمل کند ، در عین حال از همان مقدار محبت ابراز تشکر و قدردانی نماید )

 5- انزوای اجتماعی / بیگانگی : احساس فرد بر این است که با دیگران متفاوت است و یا این که به جامعه یا گروه خاصی تعلق ندارد . (راهبرد درمانی : درمانگر در برخورد با این بیماران باید بر شباهتهای خود با بیمار تاکید کند و تفاوتهایی را ذکر نماید که قابل قبول اند . )

 گروه دوم : خودگردانی و عملکرد مختل : به طور کلی انتظاراتی که فرد از خود و محیط دارد با توانایی های محسوس او برای جدایی ، بقا و عملکرد مستقل یا انجام موفقیت آمیز کارها تداخل می کند این حوزه مربوط به فرزندان خانواده هایست که اعتماد به نفس کودک را کاهش می دهند ، گرفتارند ، بیش از حد کودک محافظت می کنند یا این که نتوانسته اند کودک را به انجام کارهای بیرون از خانواده تشویق کنند . 1- وابستگی /بی کفایتی : اعتقاد به این که فرد نمی تواند مسئولیت های روزمره خود را بدون کمک دیگران بر عهده بگیرد و این حالت اغلب به صورت درماندگی ظاهر می شود . ( راهبرد درمانی : درمانگر تلاش می کند بیمار به او وابسته نشود . بیمار را تشویق می کند که خودش تصمیم بگیرد . علاوه بر این درمانگر بر پیشرفت ها و قضاوتهای خوب بیمار انگشت می گذارد و به خاطر این کارها او را تشویق می کند . ) 2- آسیب پذیری نسبت به ضرر یا بیماری : ترس افراطی از اینکه فاجعه نزدیک است و هر لحظه احتمال وقوع آن وجود دارد . ( راهبرد درمانی : درمانگر به تدریج بیمار را از وابستگی به اطمینان جویی های مداوم درباره خطرناک نبودن جهان رها می کند و بر توانایی او بر کنترل موقعیتهای ترسناک و بیماریهای خطرناک صحه می گذارد ) 3- خود تحول نیافته / گرفتار : ارتباط عاطفی شدید و نزدیکی بیش از حد با یکی از افراد مهم زندگی ، این طرحواره اغلب به صورت احساس پوچی و سر در گمی ، جهت نداشتن و بی هدفی و یا در موارد شدید به صورت شک و تردید در موجودیت و ساختار وجودی فرد بروز می کند . (درمانگر با تعیین یک سری مرزهای مناسب ارتباطی که نه زیاد نزدیک باشند و نه زیاد فاصله دار به بیمار کمک می کند و او را تشویق می کند هویت جداگانه ای برا ی خودش به وجود بیاورد .) 4- شکست : باور به این که فرد شکست خورده است یا در آیند ه شکست خواهد خورد و این که شکست برای او اجتناب ناپذیر است . فرد در مقایسه با همسالانش غالبا" احساس بی کفایتی می کند . (درمانگر از موفقیتهای شغلی و تحصیلی بیماران حمایت کرده و برای جلوگیری از ناکامی ها آن ها ، محدویت ها و ساختار منظمی برایشان ایجاد می کند )

 گروه سوم : محدودیت های مختل نقص در محدودیت های درونی احساس مسئولیت در قبال دیگران یا جهت گیری نسبت به اهداف بلند مدت زندگی 1- استحقاق /بزرگ منشی : چنین طرحواره ای در فردی به وجود می آید که معتقد است یک سر و گردن از دیگران برتر و بالاتر است .حقوق ویژه ای برای خودش قائل است و تعهدی نسبت به رعایت اصول روابط متقابل که راهنمای تعاملات اجتماعی بهنجار هستند ندارد . (درمانگر در عین حال که از جنبه آسیب پذیر بیمار حمایت می کند ، جنبه ی مستحق او را تقویت نمی کند و او را به شیوه ای همدلانه با جنبه استحقاقش رویا رو می سازد و در ضمن برای او محدودیت هایی قایل می شود.) 2- خویشتن داری – و خود انظباطی ناکافی : مشکلات مستمر در خویشتن داری مناسب و تحمل نکردن ناکامی ها در راه دستیابی به اهداف شخصی یا ناتوانی در جلوگیری از بیان هیجان ها و تکانه ها . (درمانگر باید محدودیت های قاطعی در درمان تعیین کند . علاوه بر این درمانگر باید الگوی مناسبی از خویشتن _ داری و خود _ انظباطی باشد و بیمار را تشویق کند تا به تدریج چنین توانایی هایی را در خود ایجاد کند .)

گروه چهارم : دیگر جهت مندی تمرکز افراطی بر تمایلات ، احساسات و پاسخ های دیگران به گونه ای که نیازهای خود فرد نادیده گرفته می شوند . این کار به منظور دریافت عشق و پذیرش ، تداوم ارتباط با دیگران یا اجتناب از انتقام و تلافی صورت می گیرد . در این طرحواره ها ، فرد معمولاً هیجانات و تمایلات طبیعی خود را واپس می زند . 1- اطاعت : احساس اجبار نسبت به واگذاری کنترل خود به دیگران . این کار معمولاً برای اجتناب از خشم محرومیت ، یا انتقام صورت می گیرد دو نوع مهم اطاعت ها عبارتند از الف : اطاعت از نیازها : یعنی واپس زنی تمایلات ، تصمیمات و ترجیحات شخصی . ب: اطاعت از هیجان ها : واپس زنی هیجانات شخصی به ویژه خشم . (راهبرد درمانی : درمانگر در برخورد با این بیماران ، بیشتر حالتی غیر مستقیم اتخاذ می کند تا حالتی کنترل گرانه . علاوه بر این ، بیمار را تشویق می کند که راجع به اهداف درمان ، تکنیک ها و تکالیف خانگی نظر بدهد و در این باره انتخاب گرانه عمل کند . درمانگر بر رفتارهای حاکی از احترام یا رفتارهای پرخاشگرانه انگشت می گذارد و به بیمار کمک می کند تا خشم خود را بشناسد و به محض عصبانی شدن ، آن را به شیوه ای مناسب بروز دهد .) 2- ایثار : تمرکز افراطی بر ارضا نیازهای دیگران در زندگی روزمره که به قیمت عدم ارضای نیازهای خود فرد تمام می شود . (راهبرد درمانی : درمانگر به بیمار کمک می کند تا مرزهای مناسبی برای خودش تعیین کرده و حقوق و نیازهایش را بیان کند . علاوه براین ، بیمار را تشویق می کند تا به درمانگر امیدوار باشد و بدین ترتیب نیازهای وابستگی بیمار معتبر تلقی شود . درمانگر اجازه نمی دهد که بیمار برای او دلسوزی کند و چنین الگوهایی را از طریق رویاروسازی همدلانه به بیمار خاطر نشان می سازد . ) 3- پذیرش جویی / جلب توجه : تاکید افراطی در کسب تائید ، توجه و پذیرش از سوی دیگران که مانع شکل گیری معنایی مطمئن و واقعی از خود می شود . احساس ارزشمندی فرد بیشتر به واکنش های دیگران وابسته است تا به تمایلات طبیعی خودش گروه پنجم : گوش به زنگی بیش از حد و بازداری تاکید افراطی بر واپس زنی احساسات ، تکانه ها و انتخابهای خود انگیخته فرد یا برآورده ساختن قواعد و انتظارات انعطاف ناپذیرو درونی شده درباره عملکرد و رفتار اخلاقی که اغلب منجر به از بین رفتن خوشحالی ، ابراز عقیده ، آرامش خاطر ، روابط نزدیک و سلامتی می شود. طرحواره های این حوزه به طور معمول در خانواده هایی به وجود می اید که در آنها عصبانیت ، توقع و گاهی اوقات تنبیه مشاهده می شود. دراین خانواده ها بر عملکرد عالی بی نقص گرایی وظیفه شناسی ، پیروی از قوانین ، تاکید زیادی می شود . 1- منفی گرایی/ بدبینی : تمرکز مداوم و عمیق بر جنبه های منفی زندگی ( درد ، مرگ ، فقدان ، عدم توافق ، تعارض ، گناه ، مشکلات حل نشده ، اشتباهات بالقوه ، خیانت ، کارهایی که اشتباه انجام میشوند و ...) ( راهبرد درمانی : درمانگر از بیمار نمی خواهد نقش جنبه های مثبت را بازی کند ، بلکه سعی می کند بیمار نقش هر دو جنبه ی مثبت و منفی را ایفا کند و درمانگر باید به صورت یک الگوی خوش بین منطقی عمل کند) 2- بازداری هیجانی : بازداری افراطی اعمال ، احساسات و ارتباطات خود انگیخته که معمولاَ به منظور اجتناب از طرد دیگران ، احساس شرمندگی و از دست دادن کنترل بر تکانه های شخصی صورت می گیرد . معمولیترین حوزه هایی که بازداری در مورد آنها اعمال می شود عبارتند از : الف : بازداری از بروز خشم و پرخاشگری ب: بازداری از بیان تکانه های مثبت ج: بازداری از بیان آسیب پذیری یا بیان راحت و صریح احساسات و نیازهای شخصی د: تاکید هیجانی بر عقلانیت و نادیده گرفتن هیجان ها (راهبرد درمانی : درمانگر بیمار را تشویق می کند عواطف خود را به صورت خود انگیخته در جلسات درمان بیان کند و خودش به عنوان الگویی از عواطف عمل می کند . ) 3-معیارهای سرسختانه / عیب جویی افراطی : باور اساسی مبنی بر این که فرد برای رسیدن به معیارهای بلند پروازانه درباره رفتار و عملکرد خود ، باید کوشش فراوانی به خرج دهد و این کار معمولاَ برای جلوگیری از انتقاد صورت می گیرد . (راهبرد درمانی : درمانگر باید به عنوان الگویی عمل کند که معیارهای زندگی شخصی و رویکرد درمانی او متعادل و کارآمدند و به جای ایجاد جو حاکی از شوخ طبعی سوق دهد . درمانگر به رابطه درمانی بیشتر از کاری انجام دادن ارزش قایل می شود و بیماران را به انجام رفتار ناتمام تشویق می کند .) 4- تنبیه : باور اساسی مبنی بر این که افراد باید به خاطر اشتباهاتشان ، شدیداً تنبیه شوند. (راهبرد درمانی : درمانگر باید نگرشی حاکی از عفو و بخشش نسبت به بیمار و خودش اتخاذ کند به گونه ای که بیمار نیز به تدیج در روند درمان چنین نگرشی را نسبت به دیگران قبول کند و به کار بندد . اهداف بنابراين با توجه به اطلاعات ارائه شده مشخص مي شود كه هدف ما از پژوهش اخير سنجش ميزان ارتباط هر يك از طرحواره هاي ناسازگار اوليه بر روي هر يك از مولفه هاي پرسشنامه سلامت رواني ghq مي باشد . قصد ما از اين پژوهش اين است كه متوجه بشويم فرض مثال طرحواره رها شدگي چه ارتباطي با افسردگي مي تواند داشته باشد ؟ يا طرحواره محروميت هيجاني چه تاثيري را مي تواند بر روي كاركرد اجتماعي داشته باشد بدين ترتيب ما تاثير و ارتباط 15 طرحواره ناسازگار اوليه را با چهار مولفه پرسشنامه سلامت رواني ghq در نظر خواهيم گرفت و ارتباط هر كدام از آنها را با يكديگر مشخص خواهيم نمود. سنجش و آموزش طرحواره مرحله سنجش و آموزش در رویکرد طرحواره درمانی ، 6 هدف عمده را دنبال می کند : 1- شناخت الگوهای ناکار آمد زندگی 2- شناخت و بر انگیختن طرحواره های ناسازگار اولیه 3- درک ریشه های تحولی طرحواره ها در دوران کودکی و نوجوانی 4- شناخت پاسخ ها و سبک های مقابله ای 5- سنجش خلق و خو 6- جمع بندی : مفهوم سازی مشکل بیمار اگر چه فرآیند سنجش ساختار مند است ، ولی کلیشه ای نیست . درمانگر بر اساس داده های بهبود طرحواره دست آمده ، فرضیه هایی را تدوین می کند و این فرضیه ها را با اطلاعات بیشتری که در حین فرآیند سنجش بهبود طرحواره دست می آورد ، تطبیق می دهد . فرآیند سنجش با ارزیابی الگوهای زندگی طرحواره ها ، سبک های مقابله ای و خلق و خو آغاز می شود و سپس با استفاده از روش های سنجشی که بعدا" توضیح داده می شوند بهبود طرحواره تدریج در قالب مفهوم سازی مشکل بیمار طبق رویکرد طرحواره محور کامل می گردد .

فصل دوم

آشنايي اجمالي با اصول شناخت درماني

شناخت‌درمانی، یک روش علمی برای درمان افسردگی و سایر اختلالات روانی بوده و مبتنی بر نظریه‌ای ساده است که می‌گوید: این افکار و طرز تلقی شما از محیط پیرامون است که روحیه شما را شکل می‌دهد.

شناخت‌درمانی، برای درمان نشانه‌ها و رفتارهای غیرطبیعی مورد استفاده قرار می‌گیرد که به علت شیوه تفکر بیمار در مورد آن‌ها، باقی مانده‌اند. اعمالی که به باقی نگه‌داشتن یک اختلال در یک دوره طولانی کمک می‌کند، در اکثر موارد باعث رفع موقت پریشانی و ناراحتی بیمار شده و این یکی از دلایلی است که باعث می‌شود این طرق ناسازگار تفکر و رفتار غالبا به سختی تغییر یابند.

در شناخت‌درمانی، درمان‌گر سعی می‌کند یک یا چند طریق تفکر مختل را که مشخص کننده اختلال است تغییر دهد، مثلا ترس‌های غیرمنطقی بیمار فوبیک یا افکار بدبینانه و بی‌دلیل یک بیمار افسرده. هدف از شناخت درمانی، تغییر دادن مستقیم این طرز تفکرها به امید پدید آمدن بعدی سایر تغییرات است.

همچنین، شناخت‌درمانی بر این نظریه مبتنی است که، رفتار ثانوی، وابسته به نحوه تفکر افراد در مورد خودشان و نقششان در دنیاست و رفتارهای غیرانطباقی می‌تواند ناشی از دگرگونی‌های شناختی یا اشتباهات تفکر باشد و شناخت‌درمانی، این دگرگونی‌های شناختی و رفتارهای خودشکنانه ناشی از آن‌ها را اصلاح می‌نماید.

در شناخت‌درمانی، درمان کوتاه‌مدت است و معمولا در 12 - 5 جلسه و در ضمن 12 هفته انجام می‌شود و بدین صورت بیمار از دگرگونی‌های شناختی خود آگاه می‌شود. برای آگاهی از دگرگونی‌های شناختی و تغییر طرز تفکر بیمار، دو مرحله طی می‌شود:

گام نخست، شناسایی افکار غیرمنطقی است که برخی از این افکار توسط بیماران توصیف می‌شود لکن معمولا از وجود آن‌ها بی‌خبرند. افکار غیرمنطقی را می‌توان با مصاحبه دقیق، درخواست از بیمار برای تهیه یادداشت روزانه و افکار تجربه شده خود مشخص نمود.

در گام دوم، سعی می‌شود که عقاید غیرمنطقی تغییر داده شود. این کار به دو طریق کلامی(verbal) با راهنمایی از جانب درمان‌گر در طی جلسات درمانی و رفتاری(behavioral) به وسیله خود بیمار در فعالیت‌های روزانه انجام می‌شود.

شناخت‌درمانی، توسط "آرون بک" ابداع شد و بر نقش نظام‌های اعتقادی و تفکر، در رفتار و احساس تاکید دارد. کانون شناخت‌درمانی، شناخت عقاید تحریف شده و تغییر تفکر ناسازگارانه به کمک برخی فنون است که شامل فنون رفتاری و عاطفی نیز می‌شود. در جریان این نوع درمان به افکاری که انسان‌ها از آن بی‌خبرند و نظام‌های اعتقادی یا طرحواره‌های شناختی(cognitive schemas) توجه می‌شود. طرحواره‌های شناختی، متشکل از طرز فکر افراد در مورد نیازها و عقاید و مفروضاتشان درباره مردم، رویدادها و محیط است. به طور کلی دو نوع طرحواره شناختی وجود دارد: مثبت(سازگارانه) و منفی(ناسازگارانه). طرحواره‌ای که در یک وضعیت سازگارانه است، در وضعیت دیگر می‌تواند ناسازگارانه باشد.

 

 

اهداف درمان

هدف اصلی در شناخت‌درمانی، حذف سوگیری‌ها یا تحریف‌های فکری است تا انسان‌ها بهتر کار کنند. در شناخت‌درمانی به شیوه پردازش اطلاعات مراجعان که احساسات و رفتارهای ناسازگارانه آنان را حفظ می‌کند، توجه می‌شود. شناخت‌درمان‌گرها تحریف‌های شناختی مراجعان را زیر سوال می‌برند، می‌آزمایند و مورد بحث قرار می‌دهند؛ تا احساسات، رفتارها و تفکر مثبت‌تری در بیماران خود ایجاد کنند. آن‌ها هدف‌هایی را برمی‌گزینند که مشخص و ارجح باشند و با مراجعان خود همکاری می‌کنند. این هدف‌ها مولفه‌های عاطفی، رفتاری و شناختی دارند. هر چه هدف‌ها مشخص‌تر و دقیق‌تر باشند، انتخاب روش‌های تغییر نظام‌های اعتقادی و احساسات و رفتار‌های مراجعان آسان‌تر می‌شود.

شناخت‌درمانی در واقع عبارتست از؛ حل منظم و ساختمند مساله که محدودیت زمانی دارد و به ندرت بیش از 30 جلسه طول می‌کشد. برای هر جلسه‌ای دستور کاری تهیه می‌شود، برخلاف شکل آزاد روان‌کاوی یا درمان مراجع‌محور.

آرون بک نیز مانند کارل راجرز، معتقد است درمان‌گر باید انسان گرم و خالصی باشد و با مراجع همدلی کند. اما برخلاف راجرز این موارد را شرط کافی درمان نمی‌داند. البته برای رابطه درمانی اهمیت خاصی قایل است، چون آن را منبع یادگیری می‌داند. همچنین درمان‌گر شناختی، باید الگوی اموری باشد که می‌خواهد آموزش دهد. اگر اهل قضاوت و پند و موعظه باشد، فقط به تقویت افکار ابتدایی و قضاوتی مراجع کمک کرده است. هدف نهایی شناخت‌درمانی، تشخیص شناخت‌های مخرب، نحوه ایجاد افسردگی توسط آن‌ها و آموزش راه و رسم اصلاح آن است. بک، بیشتر به نحوه تفکر مراجع علاقه‌مند است تا افکار وی.

اصول درمان شناختی

درمان شناختی شامل چهار مرحله زیر است:

 

1. شناسایی تفکرات ناسازگار((maladaptive thinking که با درخواست از بیماران جهت تهیه یک گزارش روزانه از افکاری انجام می‌شود که پیش از بروز نشانه‌ها یا رفتار غیرطبیعی و یا پس از آن‌ها اتفاق می‌افتند. این افکار باید حتی‌الامکان به محض وقوع ثبت گردند.

 

2. تفکرات ناسازگار با تصحیح سوء تفاهم‌ها از طریق ارایه اطلاعات دقیق و خاطرنشان کردن راه‌های منطقی استدلال به چالش خوانده می‌شوند.

 

3. شیوه‌های جایگزین تفکر کردن توسط بیمار مورد تمرین قرار می‌گیرند.

 

4. این توضیحات جایگزین در آزمایش‌های رفتاری مورد آزمون قرار می‌گیرند.

 

تا وقتی که تفکرات ناسازگار اصلاح شوند، از شیوه توجه برگردانی distraction (پرت کردن حواس) استفاده می‌شود که به ترتیب زیر انجام می‌گیرد:

· تغییر کانون توجه از افکار ناسازگار به سمت یک شی خارجی(به عنوان مثال بیماران ممکن است، ماشین‌های آبی در خیابان را بشمارند و یا به یک شی در اتاق خود خیره شوند).

· انجام تمرین‌های ذهنی مانند محاسبات ریاضی که نیاز به تمرکز کامل دارند.

 

 

رویکرد شناختی در فعالیت‌های بالینی روزمره

هر چند درمان‌های شناختی، روش‌های پیچیده‌ای بوده و نیاز به آموزش ویژه‌ای دارند، ولی چندین جنبه از رویکرد شناختی در فعالیت بالینی روزمره سودمند می‌باشند. این امر به ویژه زمانی اهمیت دارد که از بیماران خواسته شود تا گزارش‌های روزانه‌ای در این موارد تهیه کنند:

1) آگاهی از تفکرات بیمار، قبل و در ضمن بروز نشانه‌ها

2) رفتارهای غیرطبیعی و تلاش برای کنترل این رفتارها

3) ارزیابی پیشرفت درمان.

نظریه شناخت‌درمانی

شناخت‌درمان‌گرها همراه با مراجعان، الگوهای فکری و رفتارهایی را که مانع تحقق اهداف مراجعان می‌شوند، تغییر می‌دهند. در این بین، برقراری یک رابطه درمانی توام با دلسوزی ضروری است. در شناخت‌درمانی توجه زیادی به جزییات و نقش تفکر در تغییرات رفتاری و عاطفی می‌شود. شناخت‌درمان‌گرها در تعیین هدف‌ها به عقاید غلطی توجه می‌کنند که جلوی تحقق هدف‌های مراجعان را می‌گیرند. این نکته در روش‌های سنجش شناخت‌درمانی متجلی است. مراجعان در هنگام سنجش باید شناخت‌ها، احساسات و رفتارهای خود را زیر نظر بگیرند و ثبت نمایند. ویژگی شناخت‌درمانی در این است که درمان‌گر و مراجع با استفاده از چارچوبی که امکان بازخورد و بحث در مورد پیشرفت مراجع را می‌دهد، رابطه توام با همکاری برقرار می‌کنند.

امروزه، شناخت‌درمانی در زمره یکی از مرسوم‌ترین شیوه‌های درمانی در سطح جهان قرار گرفته است. پژوهش‌های گسترده‌ای به کمک "موسسه ملی سلامت فکر(National Institute of Mental Health)" در دانشگاه‌ها و مراکز درمانی سرتاسر آمریکا صورت گرفته، ثابت کرده است که شناخت‌درمانی به همان اندازه و سرعت استفاده داروهای ضدافسردگی، به درمان افسردگی کمک می‌کند. شناخت‌درمانی نه تنها تاثیر فوری دارد و افسردگی را به سرعت برطرف می‌کند، بلکه با کاستن از فشارهای عصبی و ایجاد امیدواری به آینده فرد را در موقعیتی قرار می‌دهد تا باقی‌‌مانده سال‌های عمر خود را بهتر بگذراند.

 

یکی از اصول مهم شناخت‌درمانی قضیه‌ای به ظاهر مهمل است و آن این‌که نقطه ضعف‌های شما می‌تواند به نقاط قوت شما تبدیل گردد. نواقص شما می‌تواند، اگر آن‌ها را بپذیرید و بر آن‌ها گردن نهید، تبدیل به بزرگترین سرمایه‌های شما شود. به عبارت دیگر این نواقص و اشکالات است که به ما فرصت توجه و مراقبت می‌دهد. به همین دلیل است که گفته می‌شود اشکالات و نواقص ما می‌تواند منبع قدرت و قوت باشد.

مدل" تجدید نظر شدهٔ" بک

بک و همکارانش(بک و همکارانش ،1990۬؛آلفورد و بک ، 1997)، برای درمان بیماران مبتلا به اختلالات شخصیت در مدل کلاسیک شناخت درمانی تغییراتی ایجاد کرده اند . آن ها ، شخصیت را به عنوان " الگوهای ویژه ای از فرآیندهای اجتماعی، انگیزشی و شناختی _ عاطفی" تعریف کرده اند .( آلفورد و بک، 1997 ؛ص 25) آن ها، شخصیت را به گونه ای تعریف کرده اند که رفتارها ، فرآیندهای فکری، پاسخ های هیجانی و نیازهای انگیزشی را در بر می گیرد ." ساختارهای فرد _ ویژه "یا طرح واره ها، پایه های اساسی شخصیت را می سازند. آلفورد و بک (1997) معتقدند مفهوم طرح واره ممکن است " زبان مشترکی جهت تسهیل یکپارچگی بعضی از رویکردهای روان درمانی فراهم کند .طبق مدل بک " باور مرکزی نشانگر معنا یا محتوی شناختی طرحواره است.

همچنین بک مفهوم خود از ذهنیت را بسط و گسترش داده است ( بک ، 1996) . ذهنیت ، شبکه ای یکپارچه از مؤلفه های شناختی ، عاطفی ، هیجانی ، و رفتاری است یک ذهنیت ممکن است بسیاری از طرحواره های شناختی را در برگیرد این ذهنیت ها ،افراد را به سمت واکنش های افراطی سوق می دهند و آنها را در دستیابی به اهداف خاصی جهت دهی می کنند . ذهنیت ها ، مانند طرح واره ها ، عمدتاً خودکار هستند و احتیاج به فعال سازی دارند . افرادی که آسیب پذیری شناختی دارند ، در صورت مواجه شدن با استرس های مربوط به آسیب پذیری شان ، ممکن است علائم مرتبط با ذهنیت را بروز دهند طبق دیدگاه بک ( آلفورد و بک ، 1997)،ذهنیت ها از طرح واره هایی تشکیل شده اند که در بر گیرنده خاطرات ، راهبردهای حل مساله ، تصاویر ذهنی و زبان هستند . ذهنیت ها ، " راهبردهای برنامه ریزی شده جهت به انجام رساندن مهارت های بقایی مثل دفاع در برابر شکار گر " را فعال می سازند " ( ص ، 27 ).

فعال سازی یک ذهنیت خاص ، حاصل میراث ژنتیکی فرد و باورهای فرهنگی و اجتماعی اوست . بک ( 1996،ص 9) معتقد است ذهنیت ممکن است لزوماً به هنگام بر انگیختی طرح واره ، فعال نشود . حتی زمانی که مؤلفه ٔ شناختی طرح و اره برانگیخته می شود ممکن است ، هیچ گونه مؤلفه ٔ عاطفی ، انگیزشی یا رفتاری را مشاهده نکنیم . بیماران طی فرآیند درمان ، یاد می گیرند با به کارگیری سیستم کنترل هشیار ، ذهنیت های خود را نا فعال سازند . بیماران می توانند این کار را از طریق تفسیر واقعه برانگیزاننده به گونه ای که با ذهنیت نا هم خوان باشد ، انجام دهند . علاوه بر این ، ذهنیت ها می توانند اصلاح شوند . بررسی های دقیق پیشینه ٔ نظری شناخت درمانی حاکی ، از آن است که بک – بجز چند اصطلاح خیلی کلی – چگونگی کاربرد تکنیک های تغییر طرح واره ها و ذهنیت ها را زیاد توضیح نداده است و از سوی دیگر ، تفاوت این تکنیک ها را با تکنیک های شناخت درمانی کلاسیک روشن نکرده است . آلفورد و بک ( 1997) اذعان می کنند که رابطه درمانی ، مکانیسم معتبری برای تغییر است و حتی تصاویر سازی های سازمان یافته می توانند ساختارهای شناختی را تغییر بدهند که این کار از طریق ایجاد ارتباط مستقیم با سیستم پردازش تجربی ( خود آیند ) { به وسیله واسطه مندی خودش که عمدتاً به شکل خیال پردازی بروز پیدا می کند } صورت می گیرد . (ص، 70 ) . اما با این حال به تمایز دقیق و مشخص بین راهبردهای تغییر ذهنیت ها یا طرح واره ها اشاره نشده است .

وقتی بک و همکارانش (1990) از راهبردهای شناختی و رفتاری بیمار بحث می کنند ، به نظر می رسد این راهبرد ها با دیدگاه طرح واره درمانی در خصوص سبک های مقابله ای ، همخوان باشند . افرادی که از سلامت روانی برخوردارند به کمک راهبردهای مقابله ای شناختی و رفتاری سازگارانه با موقعیت های زندگی مقابله می کنند ، در حالی که افراد مشکل دار ، پاسخ های ناسازگارانه و انعطاف ناپذیری را به کار می گیرند . مدل بازنگری شده بک آخرین اظهار نظرهای یانگ در خصوص مدل طرح واره که در این فصل ارائه شد ، مفاهیم مشترک زیادی دارند . هر دو مدل به منظور درک شخصیت بر ساختارهای مرکزی مثل طرح واره و ذهنیت ها تاکید می کند . هر دو نظریه ، شناخت ، انگیزش ؛ هیجان ، میراث ژنتیکی ، مکانیسم های مقابله ای و تاثیرات فرهنگی را به عنوان جنبه های مهم شخصیت مد نظر قرار می دهند . هر دو مدل، تاکید می کنند که در فرآیند درمان باید به جنبه های هشیار و نا هشیار شخصیت توجه کنیم . تفاوت های این دو مدل ، ظریف و اغلب نشانگر تاکید آنها بر جنبه های خاصی است . این دو مدل در حوزه های بنیادی با هم توافق نظر دارند . مفهوم یانگ از طرحواره ناسازگار اولیه ، مفهوم طرحواره ها و ذهنیت های تعریف شده از سوی بک ( 1990) را در بر می گیرد . یانگ ، فعال سازی طرحواره را یکپارچگی مؤلفه های عاطفی ، انگیزشی و رفتاری تعریف می کند . ساختار و محتوای مدل تجدید نظر شده بک نظر بک از طرحواره ها در تعریف یانگ از طرحواره ها می گنجد . تعریف بک از فعال سازی ذهنیت با مفهوم فعال سازی طرحواره از سوی یانگ شباهت زیادی دارد با توجه به تعاریف ارائه شده از سوی بک برای این اصطلاحات ، هنوز مشخص نیست که چرا این بین طرحواره ها و ذهنیت ها تفاوت قایل می شود . به نظر ما ، مفهوم ذهنیت بک را می توان به راحتی بسط داد تا اجزا طرحواره را در بر بگیرد ( و یا بر عکس ) . شاید بک با تفکیک طرحواره ها از ذهنیت ها ، قصد داشته بر این نکته تاکید کند که ذهنیت ها ، مکانیسم های تکاملی بقا هستند . مفهوم طرحواره در مدل تجدید نظر شده بک با مدل شناختی اولیه اش ( بک ، 1976) خیلی شباهت دارد . همچنین این مفهوم ارتباط نزدیکی با سایر ساختارهای شناختی مثل افکار خود آیند یا باور های مرکزی دارد . مفهوم یانگ از " ذهنیت طرحواره ای " با مفهوم مورد نظر بک از اصطلاح " ذهنیت " متفاوت است . بک (1996) سازه ذهنیت را به منظور تبیین واکنش های روانشناختی شدید وابسته به بقا به کار می برد ، در حالی که یانگ ، مفهوم ذهنیت را به این دلیل پدید آورد تا بین طرحواره ها و سبک های مقابله ای به عنوان صفات ( الگوهای ثابت و پایدار ) و طرحواره ها و سبک های مقابله ای به عنوان حالات ( تغییر الگو ها از فعال سازی به نا فعال سازی ) تمایز قایل شود . بدین ترتیب مفهوم یانگ از ذهنیت در مقایسه با مفهوم ذهنیت بک رابطه بیشتری با مفاهیم تجزیه و " حالتهای ایگو " دارد . یکی دیگر از تفاوت های مفهومی مهم این دو مدل ، تاکید آنها بر سبک های مقابله ای است. اگر چه بک و همکارانش ( 1990 ) به راهبردهای مقابله ای ناسازگارانه اشاره کرده اند ، اما این مفاهیم در فرمول بندی های جدید مدل بک ، سازه های مهمی ، به شمار نمی روند . (بک، 1996؛ آلفورد و بک 1997) در مدل یانگ ، سبک های مقابله ای نقش محوری در تداوم طرحواره ها بازی می کنند تاکید زیاد بر سبک های مقابله ای و بسط راهبردهای مقابله ای چون تسلیم ، اجتناب و جبران افراطی در مدل یانگ ، دقیقاً نقطه مقابل مدل بک قرار می گیرد ؛ چون مدل بک روی سبک های مقابله ای زیاد مانور نمی دهد . تفاوت عمده دیگر ، اهمیتی است که طرحواره درمانی در مقایسه با شناخت درمانی ، برای نیازهای اصلی و فرآیندهای تحولی قایل است. هر چند بک و همکارانش در مجموع موافقند که نیازهای هیجانی و تجارب دوران کودکی نقش عمده ای در شکل گیری شخصیت دارند ، ولی مشخص نکرده اند که چه نیازهای هیجانی وجود دارد یا تجارب دوران کودکی چگونه منجر به شکل گیری طرحواره ها و ذهنیت ها می شود . یانگ قبل از تدوین رویکرد طرحواره درمانی ، تحت تاثیر رویکرد شناختی بک بود و به همین دلیل هم پوشی زیاد این دو رویکرد در بسیاری از حوزه های درمان نباید زیاد تعجب انگیز باشد . هر دو مدل بر سطوح بالای مشارکت بین درمانگر و بیمار تاکید می کنند و از این امر طرفداری می کنند که درمانگر باید در هدایت جلسات درمان و روند آن نقش فعالی داشته باشد . یانگ و بک روی این نکته توافق دارند که تجربه گرایی نقش مهمی در تغییر شناختی دارد. علاوه بر این در هر دو مدل، بیماران تشویق می شوند تا به منظور ارتباط بیشتر با واقعیت یا شواهد تجربی زندگی شناختواره های خود – از جمله طرحواره ها را اصطلاح کنند . هر دو رویکرد از بسیاری از تکنیک های تغییر شناختی و تغییر رفتاری مانند ردیابی شناختواره ها و تمرین رفتاری استفاده می کنند . در هر دو رویکرد درمانی راهبردهایی به بیمار ان آموزش داده می شود تا بتوانند افکار خود آیند ، مفروضه های زیر بنایی تحریف های شناختی ، و باورهای مرکزی خود را تغییر دهند .

شناخت درمانگران و طرحواره درمانگران ، بر اهمیت آموزش مدل های درمانی به بیمار تاکید می کنند . لذا بیمار در فرآیند درمان به عنوان یک "شرکت کننده برابر " در نظر گرفته می شود . درمانگر ، مفهوم سازی مشکل بیمار را با او در میان می گذارد و وی را ترغیب می کند کتاب های خود _ یاری را مطالعه کند . این کتابها ، رویکرد مورد نظر را به صورت ساده و قابل فهم توضیح داده اند . در هر دو رویکرد درمانی ، تکالیف خانگی و تکالیف خود _ یاری ، نقش مهمی در فرآیند درمان ایفا می کنند، زیرا به بیمار کمک می کنند آنچه را در جلسات درمان یاد گرفته به زندگی واقعی تعمیم دهد . همچنین به منظور تسهیل انتقال یادگیری ،شناخت درمانگران و طرحواره درمانگران ، تکنیک های کاربردی را به بیماران یاد می دهند تا بتوانند حوادث واقعی زندگی خود را به شیوه های سازگارانه کنترل کنند . علاوه بر این، به جای این که به بیماران اطمینان خاطر دهند ، به آنها کمک می کنند تا خودشان اصول شناختی _ رفتاری را به کار ببرند .

 

منبع: یانگ، جفری؛ کلوسکو، ژانت؛ و ویشار، مارجوری (1950). طرحواره درمانی (راهنمای کاربردی برای متخصصین بالینی). مترجمان: حسن حمید پور و زهرا اندوز (1389). تهران: ارجمند.

+ نوشته شده در  91/08/10ساعت 14:46  توسط  فيض اله رحيمي   |