X
تبلیغات
روانشناسي - هوش هیجانی در نوجوانان ( فرزند پـروری )

روانشناسي

شادی روح شهیدان صادق رحیمی و مظاهر رحیمی(پدر و فرزند) صلوات

گردآورنده : مهدی فتحی

رشته روانشناسی ( سنتی )

آبان ماه 89

 مقدمه

نه  تحصیلات ، نه تجربه ، نه معلومات و نه هوش هیچ یک نمی تواند تعیین کننده ی این باشد که چرا یک نفر موفق می شود و یک  نفر دیگر موفق نمی شود . چیز دیگری وجود دارد که ظاهراً جامعه برای آن هیچ توضیحی ندارد اما نمونه های آن را هر روز در محیط کار، خانه ، مدرسه و در محله ی خود می بینیم . ما مردم با هوش و تحصیل کرده را می بینیم که موفق نیستند . در حال که عده ی کمی بدون مهارتها یا خصوصیات بارز بسیار موفق هستند . ما از خودمان می پرسیم چرا؟ پاسخ این سوال تقریباً همیشه به مفهومی به نام هوش هیجانی برمی گردد . با اینکه شناسایی و اندازه گیری هوش هیجانی از هوش شناختی یا تجربه ی فرد بسیار دشوار تر است . و نیز نمی توان ان را در  سابقه ی کاری قید کرد . نمی توان قدرت آن را انکار کرد . مدتهاست که دیگر هوش هیجانی یک راز نیست . مدتهاست مردم درباره ی هوش هیجانی حرف می زنند اما قادر نبوده اند آنرا کنترل و از آن استفاده کنند . ما بیشترین قسمت از انرژی خود را برای ( خود بهبودی self – Improvement  ) را به ) کسب معلومات ، تجربه ، هوش شناختی Intelligence و تحصیلات اختصاص می دهیم . این کار زمانی عالی می شود که بتوانیم هیجانهای خود ، هیجانهای دیگران و تاثیر عمیقی را که بر زندگی روزمره ی ما دارند . بطور کامل درک کنیم . فکر می کنیم که فاصله زیاد بین محبوبیت هوش هیجانی بعنوان یک مفهوم و کاربرد آن در جامعه دو علت دارد : علت اول این است که مردم آنرا متوجه نمی شوند و نمی فهمند آنها هوش هیجانی را اغلب با Charsma  اجتماعی بودن اشتباه می گیرند . دومین علت این است که آنها فکر می کنند انسانها هوش هیجانی را یا به طور کامل دارند یا اصلاً ندارند .

  هوش چیست ؟

مفهوم هوش ، تاریخی طولانی دارد شاید به اندازه ی خود انسان قدمت داشته باشد . حتی قدیمی ترین داستانهای مکتوب در تاریخ بشری مثل حماسه ی گیلگمش ، یعنی قهرمان داستان را عاقل و بعضی دیگران برای اینکه مؤدب باشیم کمتر عاقل توصیف کرده اند . داستانهای انجیل از باهوشی نمونه های بسیار واضحی ارائه می دهد مثل حضرت سلیمان ، نمونه های حماقت را هم فراهم آورده اند مثل حماقت همسایه های نوح و خود فرعون های مصر ، به نظر می رسد که ما انسانها مدتهاست این عقیده را پذیرفته ایم که بعضی مردم در تصمیم گیری بهتر از بقیه هستند . این افراد احتمالاً همان اطلاعات را دراختیار دارند که دیگران دارند اما وقتی به سبک و سنگین کردن ارزیابی و پردازش اطلاعات می پردازند به نتایجی می رسند که خیلی بهتر از نتایج دیگران است .

با اینکه در کل پذیرفته شده بود که هوش بعنوان یک ویژگی فردی وجود دارد ، تنها از اواخر قرن 19 بود که برای اندازه گیری رسمی و علمی آن تلاشهای جدی آغاز شد . اولین کسی که در این مورد اقدام کرد فرانسیس گالتون بود اما آلفرد بینه بود که در سال 1905 نمونه اولیه آزمون هوشی واقعی را تهیه کرد . آزمون بینه برای این ساخته شد که تا نظام آموزش و پرورش فرانسه بتواند کودکانی را با توانایی های زیر حد معمولی شناسایی کند و به آنها تعلیمات ویژه ارائه دهد .

با این حال با گذشت زمان و به ویژه هنگامی که این آزمون به انگلیسی ترجمه شد و در ایلات متحده به کار گرفته شد تمرکز روی این موضوع تغییر جهت داد که هوش همه ی کودکان اندازه گیری شود .

تهیه وسیله برای اندازه گیری هوش پرطرفدار و محبوب شد و چنین آزمونی گسترش یافت و بویژه در ایالات متحده از آنجایی که نمره هوش در سینه از تقسم سن عقلی بر سن تقویمی بدست می آمد نمره به دست آمده به ضریب هوشی یا IQ معروف شد .از آن زمان تا کنون استفاده از آزمون هوش گاهی بحث انگیز بوده است با این حال یکی از فرضیه های اساسی روشIQ  هرگز بطور واقعی زیر سوال نرفته است . این هوش به ما اجازه می دهد تا بدانیم مردم چگونه اطلاعات انتزاعی را پردازش می کنند . یعنی هوش همیشه بصورت چیزی تلقی می شود که مردم از طریق آن افکار و عقاید را بررسی می کنند . از منطق استفاده می کنند ، با اعداد کار می کنند ، شباهت ها را تشخیص می دهند ، استنباط و استنتاج می کنند و مفاهیم جدیدی را به دست می آورند . همه ی این کارها بطور واضح در قلمرو شناختی « ادراکی » و عقلی قرار دارند و هنگامی که آزمونها IQ مردم را در این نوع مهارتها ارزیابی می کند . نمره هایی ارائه می دهند که کاملاً بر اساس توانایی های شناختی است . در اکثر مواقع این آزمون ها قسمت بزرگی از تجربه ی انسان را که احساسات ، تمایلات و انگیزه های او را نشان می دهند کاملا نادیده می گیرند . بنابراین مقیاس های هوش همواره روی جنبه ی معینی از تجربه ی انسان تمرکز کرده اند .

این جنبه هوش مطمئناً جنبه ی مهمی است اما تنها جنبه یمهم نیست اما مشکلی وجود دارد که همه چیز را خراب می کند . به رغم محبوبیت فراگیر آزمونهای هوش و رشد تصاعدی جنبش آزمون سازی ، معلوم شده است که در بعضی وضعیتها ، هوش آنطور که ما فکر می کنیم تعیین کننده ی قدرتمندی برای نحوه ی رفتار نیست . مسلماً IQ یکی از قوی ترین عواملی است که می تواند عملکرد دانش آموزان و دانشجویان در مدرسه  و دانشگاه پیش بینی کند و این به نوبه ی خود بسیار مهم است . با این حال وقتی نوبت به موفقیت در دیگر زمینه های زندگی می رسد پژوهشهایی که رابطه ی IQ و کارایی شغلی را بررسی کرده اند به یافته های مختلف و نامطمئن رسیده اند . بعضی پژوهشها نشان می دهد که IQ تقریبا 25 درصد از انعطاف پذیری و کارسازی شغلی را تعیین می کند اما بعضی دیگر این تخمین را بسیار کمتر در حدود پنج یا ده درصد می دانند .

حتی اگر رقم بیست و پنج درصد پذیرفته شود بازهم معنای آن این است که سه چهارم سازگاری شغلی نتیجه ی IQ نیست بلکه از جای دیگر ناشی می شود . اگرIQ  با همه ی اهمیتی که دارد باعث بوجود آمدم این موفقیت یا تبیین آن نیست پس چه چیزی آن را ایجاد می کند ؟ پاسخی که  از شنیدن آن تعجب نخواهید کرد ، ممکن است این باشد که مردم چگونه هیجانها را درک و از آنها استفاده می کنند .

برای تعریف هوش چند نوع برخورد با این مفهوم داریم . دو برخورد متداولتر ، رهیافت روانسنجی رهیافت پردازش اطلاعات و رهیافت رشد است . رهیافت روانسنجی را فرانسیس گالتون بنیان نهاد و رهیافت رشد را ژان پیاژه .

فرانسیس گالتون در کتاب خود ، نبوغ ارثی ( 1869 ) این نظر را مطرح کرد که توانایی های ذهنی انسان قابل اندازه گیری است و بر اساس این نظریه بینه و سیمون آزمونی برای اندازه گیری هوش طراحی کردند .

هوش از دیدگاه پیاژه

پیازه هوش را نوعی انطباق با جهان خارج تلقی می کند . در واقع او بر این باور است که انسان برای اوامری حیات خود باید وسایل انطباق خودش با محیط را فراهم آورد . از این دیدگاه هوش عبارت است از نمونه ای ویژه از انطباق زیستی ، یا توانایی ایجاد کنش متقابل و کار با محیط.

 تعاریف هوش :

چندین را برای تعریف هوش وجود دارد . سه نظر متداول :

هوش عبارت است از توانایی یادگیری .

هوش عبارت است از توانایی فرد در تطبیق با محیط خود .

هوش عبارت است از توانایی تفکر انتزاعی .

این سه تعریف مغایر یکدیگر نیستند . تعریف اول تاکید بر تعلیم و تربیت دارد . تعریف دوم بر شیوه مواجهه افارد با موقعیتهای جدید تاکید می کند . و تعریف سوم ناظر بر توانایی افراد در زمینه ی استدلال کلامی و ریاضی است . به این ترتیب این سه توانایی با یکدیگر وجوه مشترکی دارند .

در زمینه ی هوش دو نظر کلی وجود دارد ، نظریه هوش کلی و نظریه ی هوش چند عاملی بر پایه ی نظریه ی هوش کلی توانایی های ذهنی انسان دارای یک عامل مشترک است که اسپیرمن آن را عامل g ( حرف اول general  ) معرفی کرد .

در نظریه ی چند عاملی ، چند عامل مجزا یا مهارتهایی انسانی وجود دارد که هر فعالیتی با یک یا چند عمل از آنها درگیر است . برای مثال ترستون بر این باور است که هوش از 6 عامل تشکیل یافته است :

عامل عددی : مهارت انجام عملیات ریاضی با صحت و سرعت

عامل کلامی : مهارت انجام آزمون های ئرک کلامی

عامل فضایی : مهارت به کار گیری اشیاء در فضای تحصیلی

عامل روانی ( سیاسی ) : مهارت به کار گیری سریع کلمات

عامل استدالالی : مهارت کشف قوانین تفکر قیاسی و استقرائی

عامل حافظه : مهارت یاد سپاری و یادآوری سریع

در ایران بسیاری از پدران و مادران وقتی مربیان آموزش دیده بر این باورند که واداشتن کودک به حفظ کردن اشعار و چیزهای دیگر خصوصاً در اوان کودکی حافظه ی او را تقویت می کند و کمکی است به افزایش هوش و پیشرفت آنی او . در این باره می توان گفت حرف تقویت حافظه طوطی وار تاثیری قابل اثبات در افزایش کلی هوش کودکان ندارد و این جنبه تنها یکی از عامل های موثر در هوش به شمار می آید .

مشهورترین نظریه ی چند عاملی هوش گیلفورد در سال 1959 پایه گذاری کرد . در الگوی او 120 عامل مجزا قابل تشخیص است .

هیجان چیست ؟

واژه ای که تحت عنوان هیجان به آن اشاره می کنیم اصطلاحی است که روانشناسان و فلاسفه بیش از یک قرن درباره آن و معنای دقیق آن به بحث و جدل پرداخته اند . در فرهنگ لغات انگلیسی آکسفورد معنای لغوی هیجان چنین ذکر شده است : « هر تحریک یا اغتشاش در ذهن احساس ، عاطفه ، هر حالت ذهنی قدرتمند یا تهییج شده » گلمن لغات هیجان را برای اشاره به یک احساس ، افکار ، حالت های روانی و بیولوژیکی مختص آن و دامنه ای از تمایلات شخصی برای عمل کردن بر احساس آن بکار می برد .

تعداد هیجان های شناخته شده با درنظر گرفتن ترکیبات گوناگونی ها تحولات و اختلالات جزئی میان انها به صدها نوع می رسد . در واقع هیجانهای ظریف و بیشناری وجود دارد که برای بیان آنها واژه ای نداریم .

در میان پژوهشگران بحث بر سر اینکه آیا اصولاً می توان بعضی از هیجانها را اصلی تلقی کرد           ( هیجانهایی که به مثابه رنگهای اصلی آبی ، زرد و قرمز باشند که سایر ترکیبات از آنها سرچشمه بگیرند ) و اینکه این هیجانها کدامند . بخشی دنباله دار است .تعدادی از نظریه پردازان چندین هیجان مشابه را در مجموعه ای واحد جای می دهند اما جملگی آنان بر این مطلب اتفاق نظر ندارند . عنوان برخی از این خانواده های اصلی و برخی از خانواده های آنها از این قرار است :

خشم : تهاجم ، حتک حرمت ، تنفر ، غضب ، اوقات تلخی ، غیظ ، آزردگی ، پرخاش ، خصومت ، اذیت ، تندمزاجی ، دشمنی و شاید در بدترین حالت تنفر و خشونت آسیب شناسی .

اندوه ، غصه ، تاثر ، دلتنگی ، عبوسی ، مالیخولیا ، دلسوزی به حال خود ، احساس تنهایی ، دلشکستگی ، ناامیدی و در سطح آسیب شناسی افسردگی شدید .

تر س ، اضطراب ، بیم ، ناآرامی ، دلواپسی ، بهت ، نگرانی ، توهم ، ملاحظه کاری ، تردید ، زودرنجی ، ترسیدن ، شوک ، وحشت ، ترس ناگهانی و از نظر آسیب شناسی روانی هراس و وحشت زدگی .

شادمانی ، لذت ، شادی ، آسودگی ، خرسندی ، سعادت ، شوق تفریح ، احساس غرور ، لذت جسمانی ، به هیجان آمدن ، وجد ، خشنودی ، رضایت ، شنگولی ، بوالهوسی ، از خود بی خود شدن و در نهایت شیدایی .( مانی )

عشق ، پذیرش ، رفاقت ، اعتماد ، مهربانی ، هم ریشگی ، صمیمیت ، پرستش ، شیفتگی ، مبهوت شدن .

شگفتی ، جاخوردن ، حیرت ، بهت ، تعجب .

نفرت ، تحقیر ، اهانت ، خوار شمردن ، اکراه ، بیزاری ، بی رغبتی .

شرم ، احساس گناه ، دست پاچگی ، حسرت ، احساس پشیمانی ، احساس نیستی ، افسوس ، دل شکستگی و توبه .

فهرست مذکور یقینا نمی تواند کلیه سوال های مربوط به نحوه طبقه بندی به هیجانها را پاسخ دهد . برای مثال حسادت را که گونه ای خشم آمیخته با اندوه و ترس است چگونه می توان طبقه بندی کرد.

جایگاه معانی چون امید و ایمان ، شهامت و بخشندگی ، یقین یا متانت یا معایب ناپسندی همچون شک ، خودپسندی ، تنبلی و بی حالی و ملال کدام است . پاسخ روشنی موجود نیست . مجادله علمی بر سر نحوه طبقه بندی هیجانها همچنان ادامه دارد.

این استدلال که چند هیجان محوری وجود دارد تا حدودی وامدار کشفیات پل اکمن استاد دانشگاه کالیفرنیا در سانفرانسیسکو است . وی معتقد است افراد متعلق به فرهنگ های مختلف در سراسر دنیا از جمله افرادی که به فرهنگ های  نانویت تعلق دارند و به احتمال زیاد از سینما یاتلویزیون تاثیر پذیرفته اند می توانند حالت های چهره ای حاکی از چهار هیجان : ترس و خشم و اندوه و لذت های را تشخیص دهند . و همین امر جهان شمول بودن این هیجانها را نشان می دهد . اکمن تصاویری از چهره افرادی که با دقت تکنیکی زیاد نشانگر حالت های روحی آنا بود به افراد نشان داد که به فرهنگهای بسیار دورافتاده ای همچون قبیله فور در گینه ی نو تعلق داشتند قبیله ای منزوی که در ارتفاعات دور درست در وضعیت عصر حجر زندگی می کنند و دریافت ساکنان تمام دنیا همان چند هیجان پایه را تشخیص می دهند .

شاید بتوان گفت اولین بار داروین به موضوع جهان شمول بودن حالت های بیانگر چهره در ابراز هیجانها توجه کرد . وی این امر را گواهی بر این امر می دانست که نیروهای تکامل این نشانه ها را در سیستم عصبی مرکزی انسان ثبت کردند .

کلمن در چیست وجودی برای یافتن هیجانهای پایه ای از اکمن و دیگران پیروی می کند که هیجانها را بصورت چند خانواده یا بعد مطرح می کند و خانواده های اصلی (خشم ، اندوه ، ترس ، لذت ، عشق و شرم و امثال آن ) را مواردی درنظر می گیرم که برای اشاره به جزئیات بی شمار زندگی هیجانی لازم بشر هستند . هر کدام از این خانواده ها دارای یک هسته ی هیجانی پایه اند که نقش محوری دارند و دیگر وابستگان آنها به گونه گونی های بی شمار خود از آن مرکز نشات می گیرند .

حالتهای روحی در حلقه های بیرونی جای دارند و به زبان فنی خموش ترند و نیت به یک هیجان خاص دوام بسیار بیشتری دارند . برای مثال اگرچه بسیار نادر است فرد یک روز تمام در اوج خشم قرار داشته باشد اما داشتن حالت روحی گرفته  و تحریک پذیر در تمام مدت روز چندان نادر نیست که در این میان وهله های کوتاه مدتی از خشم هم به آسانی پیش می آید نه در مرتبه  ی بعد از حالت روحی از خلق و خو صحبت کنیم که آمادگی ابراز یک هیجان یا حالت روحی مشخص است که افراد را مالیخولیایی ، ترسو یا شادمان می سازد و ورای این حالت های هیجانی باید از اختلالات هیجانی آشکار مانند افسردگی بالینی یا اضطراب مداوم نام برد . که بر اثر آن فرد احساس می کند بصورتی مستمر در یک حالت روحی مسموم کننده گرفتار شده است .

 

نقش هیجان در هوش

با اینکه جنبش IQ در مجموع هیجانها را شامل نمی شود چنین نبوده که همه روانشناسان هیجانها را نادیده بگیرند در واقع به مدت بیش از یک قرن محقان به نظریه پردازان سعی کردند هیجانها را درک کنند . اینکه چه چیز باعث به وجود آمدن آنها می شود معنی ، مفهوم و عواقب و نتایج آن چیست ؟ با این حال نظریه غالب در مورد هیجانها سالهای بسیار چنین بود که آنها تقریبا بطور کامل جدا از هوش و حتی متضاد و دشمن آن هستند . تفکر عمده در مورد هیجان ها این بود که آنها معمولا باعث می شدند تا مردم هواسشان پرت شود و نتوانند بطور منطقی و در آرامش روحی اطلاعات انتزاعی فکر کنند یعنی نتوانند هوش خود را بکار ببرند فقط از اوایل دهه 1980 بود که مفهوم متضادی از هیجانات ایجاد شد و شروع به رشد کرد .

عقیده جدید این بود که هیجان ها الزاما در تفکر هوشمندانه تداخل ایجاد نمی کنند بلکه به هوش آنان کمک می کنند . در واقع یکی از تفکرهای مهمی که در این سالها به وجود آمد این بود که هیجانات نوعی اطلاعات است ، معنای آن اینست که مردم ازهیجانهای خود درست مثل انواع آشناتری از اطلاعات استفاده می کنند تا درباره دنیا و محیط اطراف خود قضاوت کنند .

هیجان ها چه نوع اطلاعاتی را ارائه می دهند ؟ طبق این  نظریه هیجانها درباره ارزش اطلاعاتی را ارائه می دهند . آنها نوعی علائم اختصاری و سریع هستند که به ما اطلاع می دهند چه چیزی را در محیط خود ارزیابی و قضاوت کرده ایم و آنرا مثبت یا منفی یافته ایم . برای مثال اگر یک روز صبح پشت فرمان اتومبیل خود بشینید و ناگهان متوجه شوید که تعدادی زنبور خشمگین در صندلی عقب هستند به احتمال زیاد احساس ترس به شما دست خواهد داد . این احساس نوعی اطلاعات ساده و قوی است که بر اساس ارزیابی شما از اینکه نزدیک بودن آن زنبورهای عصبانی باعث بوجود آمدن درد شدید خواهد شد و نتایج منفی خواهد داشت ، فراهم می شود . این پیام هیجانی ساده و شدید این ارزش را دارد که باعث می شود این واکنش سریع و موثر را انجام دهید . سریع تر از اتومبیل خارج شوید . نکته مهم این است که هیجان خود را احساس می کنید . هیجانی که شانسی یا تصادفی نیست بلکه نتیجه منطق و صحیح این یک خطر در محیط اطرافتان است بنابراین هیجانی که احساس می کنید نوعی اطلاع درباره  دنیای اطرافتان است و به جای آنکه در واکنش عقلانی شما تداخل ایجاد کند در درک صحیح آن به شما کمک می کند . مسلما اکثر هیجان های ما سادگی یا شدت هیجان بالا را ندارند . احساسات ما اغلب ملایم ترند و بسیاری از آنها پیچیده تر از هیجان مثال بالا هستند اما انواع اطلاعاتی که ارائه می دهند می تواند در تفسیر از دنیا مؤثرتر و مفید واقع شود ، در واقع حتی زنبورهای حاضر در صندلی عقب باعث ایجاد واکنش های هیجانی بسیار شدیدتر از ترس ساده که آنرا توضیح دادیم می شوند .

وقتی از اتومبیل که می توانست به یک کندوی مرگ تبدیل شود به سلامت بیرون می آیید هیجانهای دیگر خود را نشان می دهند . بویژه احساس کنجکاوی که کمک می کند تا برای جلوگیری از تکرار چنین حادثه ای به دقت موضوع را بررسی و تفحص کنید .

واژه هوش هیجانی برای اولین بار توسط واین پاین در رساله دکتر استفاده شد ولی مایروسالووی در سال 1990 معنای آنرا توسعه دادند . مایروسالووی هوش هیجانی را نوعی هوش اجتماعی و مشتمل بر توانایی کنترل هیجانهای خود و دیگران و تمایز بین آنها و استفاده از اطلاعات برای راهبرد تفکر و علم دانسته و چهار جنبه را در هوش هیجانی اساسی دانسته اند :

1 – شناخت هیجانی

2 – درک هیجانها

3 – تنظیم هیجانها

4 – استفاده از هیجانها

اما کسی که توانست هوش هیجانی را گسترش دهد در سطح جهان دانیل گلمن 1995 بود .

هوش هیجانی چیست

زندگی برای کسانی که فکر می کنند کمدی است و برای کسانی که احساس می کنند تراژدی است . هوارس والیول

در واقعیت امر ما دو ذهن داریم : یکی که فکر می کند و دیگری که احساس می کند . این دو راه متفاوت شناخت در کنشی متقابل حیات روانی ما را می سازد . ذهن خردگران همان مقام درک و فهم است که به مدد آن قادر به تفکر و تعمق هستیم ولی در کنار آن نظام دیگری نیز برای دانستن وجود دارد . نظامی تکانشی و قدرتمند و گه گاهی غیرمنطقی یعنی ذهن هیجانی تقسیم ذهن به دو بخش هیجانی و خردگرا تقریباً مانند تمایزی است که عوام میان قلب و سر قائلند .

احساس یقین حاصل از گواهی قلبی بر درست بودن چیزی متفاوت با گواهی عقلی و تا حدودی عمیق تر از آن است ، نیست کنترل عقلانی ذهن بر بخش هیجانی آن روند یکنواختی دارد . هر چه احساس شدیدتر باشد و ذهن هیجانی مسلط تر و ذهن خردگرا بی اثرتر می گردد . به نظر می رسد که این ترتیب از امتیازی سرچشمه می گیرد که تکامل طی اعصار متمادی به احساسات و ادراکهای شهودی ما داده است تا راهنمای پاسخ های آنی ما در موقعیتهای مخاطره آمیز باشد . زیرا گاها لحظه ای تامل برای فکر کردن درباره کاری که باید انجام شود ممکن است به قیمت از دست دادن زندگی ما تمام شود این دو ذهن در اکثر موارد بسیار هماهنگ عمل می کنند . اما با این وجود دو ذهن خردگرا و هیجانی نیروهای نسبتاً مستقل از هم هستند . عملکرد ذهن هیجانی بسیار سریعتر از ذهن خردگرا است . ذهن هیجانی بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ کند تا بررسی کند که چه می کند مثل فنر از جا می جهد و درست به عمل می زند . نقطه تمایز ذهن هیجانی از واکنش سنجیده و تحلیل گرایانه ای که مشخصه ذهن اندیشمند است سرعت عمل آن است .

اعمالی که از ذهن هیجانی سرچشمه می گیرند با قطعیت شدید و مشخص همراهند که حاصل روش جاری و آسان گیر ذهن هیجانی در نگریستن به اطراف است که می توان برای ذهن خردگرا کاملاً مبهوت کننده باشد پس از فرونشستن گردوغبار و یا حتی در میانه راه متوجه می شویم که داریم از خود می پرسیم راستی چرا آن کار را کردم . این سوال نشانه آن است که ذهن خردگرا در حال آگاهی یافتن از آن لحظه است اما نه با سرعت ذهن هیجانی .

از متداولترین پاسخ های هیجانی سریع و نپخته ازدواجهای غلط است چراکه در حالات هیجانی (emotional  ) ذهن انسان از تفکر منطقی خالی است و پس از فروکش کردن هیجانها تازه می فهمیم که چه بلایی به سر خودمان آورده ایم . ذهن هیجانی همانند یک شمشیر دو لبه است . امتیاز بزرگ ذهن هیجانی در این نکته است که می تواند واقعیت هیجانی را در یک لحظه دریابد . ( او از دست من عصبانی است ، او دروغ می گوید ، او فکر خطرناکی در کله دارد ) و در یک آن به قضاوتی شهودی دست بزند که به ما می گوید درمقابل چه کسی باید احتیاط کنیم .به چه کسی باید اعتماد کنیم . و چه کسی درمانده است .

ذهن هیجانی رادار ما برای اعلام اعلام خطر است . اگر ما ( یا پیشینیانمان در طول دوران تکاملی ) در برخی از این موارد منتظر ارزیابی عقل خردگرا می ماندیم نه تنها ممکن بود اشتباه کنیم که حتی شاید زنده هم نمی ماندیم . اما همین ذهن هیجانی ممکن است دردسر ساز شود مشکل اینجاست که این برداشت ها و قضاوتهای شهودی از آنجاکه در یک لحظه صورت می گیرند ممکن اشتباه یا گمراه کننده باشند مثل قضاوت های شخصی که در مورد افراد انجام می دهیم .

 

تعریف هوش هیجانی

زنگ تفریح یک مرکز پیش دبستانی است . و عده ای پسر بچه به روی چمنها می دوند . امیرعلی زمین می خورد ، زانویش زخمی می شود و گریه می کند اما پسرهای دیگر به دویدن ادامه می دهند به جز اردشیر که توقف می کند . وقتی گریه امیرعلی فروکش می کند اردشیر نیز خودش را زمین می زند و زانویش را می مالد ، وی فریاد می زند زانویم زخم شده است . روانشناسان نمونه ای از افرادی می شمارند که از هوش هیجانی و بین فردی خوبی برخوردار است . به نظر می رسد که اردشیر در شناخت احساسات همبازی های خود برقرار کردن ارتباط سریع و همواره با آنان توانایی بالایی دارد . فقط او بود که به درخواست کمک و درد امیرعلی توجه کرد و فقط او بود که سعی کرد دوست زمین خورده اش را تسلی دهد . هر چند تنها کاری که توانست بکند مالیدن زانوی خودش بود این حرکت جسمانی جزئی از استعداد در برقرار کردن ارتباط حکایت دارد . یعنی مهارتی عاطفی که برای حفظ ارتباط های نزدیک در ازدواج دوستی و یا ارتباط حرفه ای اساسی است . این مهارتها در کودکان پیش دبستانی تازه جوانه زده اند و در طول زندگی شکفته خواهند شد. با این وصف تعریف هوش هیجانی چنین است . توانایی زیرنظرگرفتن احساسات وهیجانهای خود و دیگران تمایز گذاشتن  بین آنها و استفاده از اطلاعات حاصل از آنها در تفکر و اعمال خود.

بنا براین هوش هیجانی مجموعه ی مهمی ازیک سری توانایی هاست. توانایی هایی مانند اینکه فرد بتواند انگیزه خود را فقط نماید و در مقابل ناملایمات پایداری کند تلاشهای خود را تعویق بیندازد و آنها را کنترل کند حالات روحی خودرا تنظیم کند و نگذارد پریشانی خاطر قدرت تفکرش را خدشه دار سازد. با دیگران همدلی کند و امیدوار باشد هوش منطقی (IQ) و هوش هیجانی (EQ) تصادی با یصادی با یکدیگر ندارند بلکه با هم متفاوتند . دانستن اینکه شخصی فارغ التحصیل ممتازی است تنها به این معنی است که او در جنبه هایی که با نمره سنجیده می شوند بسیار موفق استت و احتمالا فردی با هوشبهر (IQ) بالا است. اما درباره ی اتینکه او به فرازو نشیب های زندگی چه واکنشی نشان می دهد چیزی به ما نمی گوید و مشکل در همین جاست. هوش تحصیلی در مواقع بروز بحران و گرفتاری های شخصی و زندگی عملا هیچ نوع آمادگی در افراد پدید نمی آورند با وجود آن که هوشبهر بالا تضمین کننده رفاه شخصیت اجتماعی یا شادکامی در زندگی نیست با این حال مدارس و فرهنگها صرفا بر توانایی های تحصیلی تاکید می کنند و هوش هیجانی یعنی مجموعه ای از توانایی ها و صفاتی که بی اندازه در سرنوشت افراد اهمیت دارند را نادیده می گیرند نتیجه این وضع خیل عظیم                 فارغ التحصیلان دانشگاهی است که در سطوح بالای دانشگاهی دارای مدرکند ولی در پیش پا افتاده ترین روابط عاطفی و اجتماعی خود به شدت دارای مشکلند زندگی هیجانی حیطه ای است که مانند شایستگی فرد در آن زمینه برای درک این مطلب که چرا فردی در زندگی پیشرفت میکند و فردی با همان میزان استعداد در نیمه راه متوقف میشود بر خلاف هوشبهر که سابقه حدود یکصدسال تحقیق بر صدها هزار نفر را به همراه دارد هوش هیجانی مفهوم جدیدی است در حالی که عده ای معتقدند که هوشبهر را نمی توان از طریق تجربه یا آموزش چندان تغییر داد ولی هوش هیجانی و قابلیت های عاطفی مهم را میتوان به کودکان آموخت و سطح آن را در بزرگسالان ارتقاع داد.

 

 

 

 

 

 

مؤلفه های هوش هیجانی

حیطه های هوش هیجانی به شرح زیر هستند :

1 – شناخت عواطف شخصی

2 – به کار بردن درست هیجانها

3 – برانگیختن خود

4 – شناخت عواطف دیگران

5 – برقراری روابط با دیگران

1 – شناخت عواطف شخصی

خودآگاهی یعنی تشخیص هر احساس به همان صورتی که بروز می کند سنگ بنای هوش هیجانی است. توانایی نظارت بر احساسات در هر لحظه برای به دست آوردن پیش روان شناختی و ادراک خویشتن نقشی تعیین کننده دارد ناتوانیدر تشخیص احساسات راستین ما را به سردرگمی دچار میکند. افرادی که نسبت به احساسات خود اطمینان بیشتری دارند بهتر میتوانند زندگی خویش را هدایت کند. این افراد درباره ی احساسات واقعی خود در زمینه ی اتخاذ تصمیمات زندگی از انتخاب همسر گرفته تا شغلی که بر می گزینند احساس اطمینان بیشتری دارند . بعضی از افراد واقعاً در زمینه ی شناخت عواطف شخصی خود فاقد خود آگاهی اند . این عده وقتی از لحاظ عاطفی و هیجانی به هم می ریزند نمی دانند که آیا خشمگین اند یا غمگین ؟ خوشحال اند یا صرفاً پرانرژی ؟ این افراد بهای  بی سوادی هیجانی خود را در روابط بین فردی و حتی دورنی مختل می پردازند .

 

 

2 – به کار بردن درست هیجانها

قدرت تنظیم احساسات خود توانایی ای است که بر حس خودآگاهی متکی باشد و به ظرفیت شخص برای تسکین دادن خود ، دور کردن اضطراب ها ، افسردگی ها یا بی حوصلگی ها متداول اشاره دارد . افرادی که به لحاظ این توانایی ضعیفند دایماً با احساس نومیدی ، خشم مزمن و افسردگی دست به گریبانند در حالی که افرادی که در آن مهارت زیادی دارند با سرعت بیشتری مبی توانند ناملایمات زندگی را پشت سر بگذارند . برای مثال بیرون ریختن غضب را برخی افراد روشی برای مقابله با عصبانیت به کار می گیرند چراکه این باور در میان عموم رواج دارد که انجام این کار باعث می شود احساس بهتری پیدا کنی .

از دهه 1950روانشناسان با این روش مخالفت کردند چراکه دریاقتند برون ریزی خشم یکی از بدترین راه های خاموش کردن آن است زیرا انفجار غضب عمماً برانگیختگی مغز هیجانی را تقویت می کند و باعث می شود افراد در عوض احساس خشم کمتر ، عصبانیت بیشتری احساس کند . به همین ترتیب بسیاری از افراد در زمینه ی مدیریت اضطراب و نگرانی های خود دچار مشکل اند . ذهن نگران در زنجیره ی بی پایان از ناراحتی های جزئی گرفتار می شود . از یک موضوع به موضوع دیگر می رود و به عقب باز می گردد . نگرانی های مزمن و مکرر ، شبیه چرخش به دور خود است که هیچ گاه به راه حل مثبتی منجر نمی شود .

توانایی تنظیم هیجانات مختلف - خشم ، نگرانی ، افسردگی و غیره – از مؤلفه های هوش هیجانی است و عامل تاثیرگذاری در خدمت بهداشت روان محسوب می شود.

 

 

3 – برانگیختن خود :

برانگیختن خود به زبان ساده یعنی کنترل تکانه ها ( تکانه هایی مثل خشم ، میل جنسی و ..... ) تسلط بر نفس ، تأخیر در ارضای فوری خواسته ها و امیال ، رهبری هیجانها و توان قرار گرفتن در یک وضعیت روانی مطلوب ، خویشتن داری عاطفی یا همان به تاخیر انداختن کامرواسازی و فرونشاندن تکانه ها یکی از مؤلفه های اساسی هوش هیجانی است . افراد دارای این مهارت در هر کاری که به عهده می گیرند بسیار مولد و اثربخش خواهند بود.

4 – شناخت عواطف دیگران :

همدلی ، توانایی دیگری بر خودآگاهی عاطفی متکی است و اساس مهارت رابطه با مردم است . افرادی که از همدلی بیشتری برخوردارند به علائم اجتماعی ظریفی که نشان دهنده ی نیازها یا خواسته های دیگران است توجه بیشتری نشان می دهند . این توانایی آنان را در حرفه هایی که مستلزم مراقبت از دیگرانست ، تدریس ، فروش و مدیریت موفق تر می سازد . انسانهایی که در شناخت عواطف دیگران مهارت دارند به راحتی و گاهی بدون دیدن چهره ی طرف مقابل مثلاً از پشت تلفن قادرند حالت روحی دیگران را حدس بزنند . شناخت عواطف دیگران بویژه در روابط بین زوجین اهمیت دارد . تا هنگامی که انسان در این کشور کویری که زمان و زندگی نام گرفته ، زندگی می کند تنهایی و انزوایش نیز پابرجاست .

پس به دو دلیل مهم می بایست توانایی شناخت عواطف دیگران را در خود بالا ببریم . اول اینکه چون ما هرگز نمی توانیم مستقیماً وارد تجربه یدیگران شویم هیچگاه نمی توانیم کاملاً بدانیم که طرف مقابل ما چه چیزی را می خواهد به ما برساند. وقتی پی می بریم که هر قدر تلاش کنیم نمی توانیم جنان باهوش یا حساس باشیم که بفهمیم دیگری چه تجربه ای می کند احساس گناه می تواند ما را یاری دهد که از روی اصالت متواضع باشیم . در این بین هر چقدر قدرت و مهارت و شناخت عواطف دیگران در ما بالاتر باشد بیشتر می توانیم در دنیای خصوصی و گاهی در دیگران سهیم شویم و تنهایی و انزوای آنها را کم کنیم . دوم اینکه زبان نمی تواند تجربه را به خوبی منتقل کند زیرا تجربه نهفته در دل تجارب عمیق انسانی غنی تر از آنست که کلمات توان بازگو کردن آنها را داشته باشند .

 5 – برقراری رابطه با دیگران :

بخش عمده ای از هنر برقراری ارتباط ، مهارت کنترل عواطف در دیگران است . افرادی که در این زمینه مهارت دارند به خوبی و عمیقاً به دیگران گوش می دهند . دیگران را می پذیرند و دست به قضاوت می زنند ، در دیگران احساس ارزش و عزت تولید می کنند نه احساس گناه و در هر آن چه که به کنش متقابل آرام با دیگران باز می گردد به خوبی عمل می کنند . آنان ستارههایی اجتماعی هستند ستاره هایی که حتی در روز نیز می درخشند . الیته افراد از نظر توانایی های خود در هر یک از این حیطه ها با یکدیگر تفاوت دارند و ممکن است بعضی از ما مثلاً در کنار آمدن با اضطراب های خود کاملاً موفق باشیم اما در تسکین دادن ناآرامی های دیگران چندان کارآمد نباشیم . بدون شک زیربنای اصلی سطح توانایی ما زیستی و عصبی است اما مغز به طرز چشمگیری شکل پذیر است و همواره در حال یادگیری سستی افراد را در مهارت های عاطفی می توان جبران کرد . هر کدام از این حیطه ها تا حد زیادی نشانگر مجموعه ای از عادات و واکنشهاست که با تلاش صحیح می توان آنها را بهبود بخشید .

ویژگی های افرادی که هوش هیجانی بالا دارند

هوشبهر و هوش هیجانی قابلیتهای متضاد نیستند بلکه بیشتر می توان چنین گفت که متمایزند . همه ی ما از ترکیبی از هوش و عواطف برخورداریم ، افراد دارای هوش بالا و هوش هیجانی پایین و یا هوشبهر پایین و هوش هیجانی بالا ، علی رغم وجود نمونه هایی نوعی نسبتاً نادرند . فی الواقع میان هوشبهر و برخی جوانب هوش هیجانی همبستگی مختصری وجود دارد . هر چند این ارتباط آنقدر است که روشن کند این دو قلمرو اساساً متصل اند .

گونه خالص دارای هوشبهر بالا یعنی کاملاً فاقد هوش هیجانی تقریباً اغراق آمیزی از روشنفکرانی است که در قلمرو ذهن استادند اما در دنیای فردی ناکارآمدند . نیم رخ های آماری مردان و زنان در این خصوص تا حدودی متفاوت است . مرد دارای هوشبهر بالا با طیف گسترده ای از علایق و توانایی هایی ذهنی مشخص می شود که البته جای تعجبی ندارد . این مرد بلندپرواز و مولد، قابل پیش بینی و سرسخت است و در بند علایق فردی خود نیست . او همچنین عیب جو و فخرفروش ، مکل پسند و بازدارنده در تجارب احساسی ناراحت ، غیربیانگر و مستقل و از نظر عاطفی سرد و بی روح است.

مردانی که از لحاظ هوش هیجانی بالا هستند از نظر اجتماعی متوازن ، خوش برخورد و بشاش هستند و در مقابل افکار نگران کننده یا ترس آور مقاومند . آنان در زمینه ی خدمت به مردم یا حل مشکلات، قبول مسئولیت و برخورداری از دیدگاه های اخلاقی ، ظرفیتی قابل توجه دارند . در ارتباط خود با دیگران هم حسی و توجه نشان می دهند . زندگی عاطفی آنان غنی اما همخوان است . آنان با خود ، دیگران و مجموعه اجتماعی که در آن زندگی می کنند راحتترند .

زنان دارای هوشبهر بالا از اتکا به نفس هوشمندانه ای که از آنان انتظار می رود برخوردارند ، تفکرات خود را به راحتی مطرح می کنند برای موضوعات ذهنی ارزش قائلند و طیف گسترده ای از علایق ذهنی و زیبایی شناختی دارند . آنان همچنین درونگرا هستند . مستعد به اضطراب ، فرورفتن در خیالات و احساس گناه بوده و در ابراز آشکار خشم خود درنگ می کنند . هرچند که آنرا بطور غیرمستقیم ابراز می دارند و درباره ی خودشان احساس مثبتی دارند و زندگی برای آنان سرشار از معناست . آنان نیز همانند مردان ، خوش برخوردند و اجتماعی هستند و احاسات خود را بطور مقتضی ابراز می دارند . نه اینکه آن را بصورت انفجارهایی ابراز دارند که بعدها از آن تأسف بخورند . همچنین به خوبی با فشارهای عصبی منطبق می شوند . جایگاه اجتماعی آنان به آنها امکان میدهد تا به آسانی با افراد جدید روبرو شوند . با خودشان به قدر کافی راحت هستند تا آنکه زنان دارای هوش هیجانی بالا به ندرت احساس اضطراب یا گناه می کنند یا در خیالات واهی غرق می شوند . البته این تصاویر نشانگر دو جنبه ی افراطی هر حالت است . هوشبهر و هوش هیجانی به درجات مختلف در وجود همه ی ما درهم آمیخته شده اند .

در حال حاضر هوش هیجانی EQ چگونه اندازه گیری می شود ؟

رایج ترین و معتبرترین اندازه گیری های هوش هیجانی از طریق مقیاسها و ابزارهای تجاری است . یعنی چون اجرای این آزمونها و نمره گذاری آنها بسیار گران تمام می شود آنها را بیشتر سازمانهای بزرگ بکار می گیرند و نه افراد عادی .

بعضی آزمونها کاملاض خودسنجی هستند . بعضی چند رتبه ای و بعضی دیگر موارد کاملاً عملی را نشان می دهند و شامل می شوند . این ابزارهای تجاری معمولاً نتیجه ی سالها رشد و توسعه هستند  یعنی رشد و توسعه ی امتحان ، رفع اشکال و ارزش گذاری و همه ی این مراحل گران تمام می شود .

آزمونهایی که برای تهیه ی آنها تا این اندازه زمان و انرژی صرف می شود همیشه گران هستند و در نتیجه به سادگی در دسترس مردم قرار نمی گیرند . بنابراین افراد چگونه می توانند سطح EQ خود را اندازه بگیرند . تا به امروز این نوع آزمونهای فردی دشوار یا حتی غیرممکن بوده اند و علت نوشتن این کتاب توسط گلمن همین بوده است . برای اندازه گیری EQ بزرگترین مشکل این است که راحترین روش برای اندازه گیری EQ یعنی مقیاسهای خودسنجی احتمالاً ضعیفترین روش برای این کار باشند . مقیاس های خودسنجی از فرد می خواهند که درباره ی توانایی ها، مهارتها و رفتارهای خودش گزارش بدهد . این گونه آزمونها به این واقعیت اعتماد می کنند که مردم می توانند خبرنگاران دقیقی باشند و با دقت و به درستی در باره ی توانایی ها و مهارتهای خودگزارش دهند . بنابراین در این روش مشکلاتی وجود دارد . معمولاً مردم تمایل دارند دستاوردهای خود را بزرگتر از آنچه هست جلوه دهند و کاستی های خود را کوچک بدانند . در نتیجه آزمونهای خودسنجی معمولا تصویری بزرگ نما از مهارتها یا توانایی های فرد ارائه می دهند . حتی زمانی که مردم در خودسنجی صداقت کامل و شجاعانه از خود نشان می دهند اغلب از آگاهی دقیقی برخوردار نیستند . یعنی ممکن است آنها حقیقت را پنهان نکنند ولی در بسیاری از موارد اصلا نمی دانند حقیقت چیست.

طبق این دو دلیل مقیاسهای خودسنجی EQ در حالی که ارزشمند هستند نباید به تنهای برای اندازه گیری EQ به کار گرفته شوند . راه حل برای مقیاسهای خودسنجی استفاده از آزمونهای چند مرتبه ای است . در این روش چند نفر به سوالها پاسخ می گویند . به این ترتیب که نه تنها خود آزمودنی به سوال ها جواب می دهد بلکه دوستان ، همکاران و اعضای خانواده ی او نیز به آنها پاسخ می دهند و به این ترتیب نظر خود را درباره ی این که آن فرد معمولاً چه عملکردی دراد نشان میدهند . پرسشنامه های چند رتبه ای دو امتیاز دارند . امتیاز اول اینکه کمتر احتمال دارد دیگران حقیقت را پنهان کنند در حالی که ممکن است خود فرد برای اینکه نمای خوبی از خود نشان دهد بعضی حقایق را کتمان کند . امتیاز دوم اینکه دیگران از بیرون بهتر می توانند نگاه کنند و با دقت تخمین بزنند که آن فرد در تعاملات اجتماعی خود تا چه حد مهارت دارد . روش آخر این است که برای اندازه گیری EQ از آزمونهای عملی استفاده کنیم . آزمونهای عملی از آزمودنی نمی خواهد درباره ی رفتار عادی خود گزارش دهد ، از دیگران نیز چنین چیزی نمی خواهد . در عوض این آزمونها مشکلات عملی در اختیار آزمودنی ها می گذارند و از آنها می خواهند که پاسخ را پیدا کنند . بنابراین ، این آزمونها ، به جای آنکه از شما بخواهند درباره ی این که تا چه حد در مهارتهای EQ خوب هستید گزارش بدهید از شما می خواهند تا این مهارتها را عملاً نشان دهند . این آزمونها در مقایسه با آزمونهای خودسنجی و آزمونهای چند رتبه ای زیاد آسیب پذیر نیستند ولی ساختن آنها بسیار دشوار است .

پرورش نوجوانان با استفاده از هوش هیجانی

فرزند پروری یکی از سخترین کارهای روی زمین است با این حال همه ی ما باید روزی خودمان را برای آن آماده کنیم . باید از خودمان بپرسیم سبک فرزندپروری ما چیست یا چه خواهد بود ؟ آیا ما فرزندانمان را همانگونه تربیت می کنیم که والدین مان ما را تربیت کرده اند یا ... ؟

در حال حاضر ما در عصری زندگی می کنیم که همه چیز به سرعت در حال تغییر است از اینرو در دهه های اخیر در سبک فرزندپروری هم تغییرات چشمگیری روی داده است . والدین امروز به ابزارهاو مهرتهای جدیدتر ، کارآمدتر و مناسبتر با عصر حاضر نیاز دارند به همین خاطر با ورود مفهوم جدید هوش هیجانی و معرفی آن توسط دانیل گلمن ( 1995 ) والدین بسیاری از آن استقبال کردند و برای یادگیری آن علاقه نشان دادند . هوش هیجانی بر اهمیت مفاهیمی چون همدلی ، شناخت ، ابراز و کنترل صحیح هیجانات تاکید کی کند . لذا فرزندپروری بر اساس هوش هیجانی ترکیبی است از دانش و تجربه همراه با همدلی ، حکمت ، خودآگاهی و خود راهبری. این مهارتها می توانند در رفع چالشهای شایع در روند تربیت نسل حاضر مفید واقع شوند .

مقاله پرورش هوش هیجانی نوجوانان با نگاهی تازه به نوجوانان و نیازهای آنان راهبردهای تربیتی نوینی را به والدین عرضه می کند . نوجوانان علاوه بر تعمیرات فیزیولوژیک با مسائلی نظیر بحران هویت ، فشار همسالان و استقلال از والدین رو به روست ، که گذر از این مرحله را برای او دشوار می سازد . در این کشاکش او بیش از هر چیز به هدایت و راهنمایی عاقلانه و مدیرانه نیاز دارد .

این مفهوم به وقوع نخواهد پیوست مگر اینکه والدین نیازهای او را درک کنند و با این نیازها برخوردی صحیح و منطقی داشته باشند . والدین می توانند با کمک ابزارهایی جدید همچون محبت ، نشاط و تعیین حد و مرز و همبستگی به عرصه ی فرزندپروری نوجوانان گام نهند .

تقریباً همه ی نوجوانان ، یا در حقیقت همه ی انسانها ، در یک برهه ی زمانی از زندگی خود احساس تنهایی می کنند یا حس می کند در دنیایی که همه چیز آن عجیب و ناآشنا به نظر می رسد ، گم شده اند . این احساس که ما خود باید جایگاهمان را در دنیا بیابیم و این تکانه ی احساس ازخودبیگانگی و رهاشدگی بسیار ناگهانی به نوجوانان دست میدهد .

فرزند پروری خوب با آماده سازی نوجوان برای انتخاب های متعددی که ناگهان با آنها روبرو می شود آغاز می گردد ، اما زندگی که همه چیز به هم ریخته است شیوه های ماهرانه ی فرزندپروری ضرورت بیشتری می یابد . از دید نوجوانان علت به هم ریخته بودن اوضاع این است که سالهای نوجوانی سرشار از اولین هاست . اولین رویارویی با مواد مخدر و الکل اولین ارتباط ها و اولین مسئولیت های دوران بزرگسالی .

می دانیم که احساس مسلط بودن بر اوضاع بسیار خوب است اما سرانجام این نوجوانانند که اوضاع را خراب می کنند . آنها قوانین را نقض می کنند زیرا فقط از یان طریق سرحال می آیند اما در چنین گذرگاه پرمخاطره که به ستوه آوردن دیگران اجتناب ناپذیر و قطعی است سؤال واقعی این است که نوجوانان ما به دنبال چه هستند . نوجوانان می خواهند با دیگران ارتباط داشته باشند و در دنیای کنونی مجبورند سریع تر از هر زمان دیگری بزرگ شوند . آنها با انواع منابع گیج کننده روبرو هستند و به سادگی در بین آنها گم می شوند .

زمانی که طوفان سهمگین بلوغ پیش می آید و دریای زندگی به شدت متلاطم می شود و مسئولیتهای واقعی بزرگسالی رخ می نماید برای نوجوان یافتن یک تکیه گاه حیاتی است . بهترین تکیه گاه والدی است که می خواهد حضور داشته باشد . والدی که می خواهد با روش هوش هیجانی عمل کند . ارزشمند ترین بخش روابط خود را بنا کند .

یادگیری فرزندان با والدین و برقراری ارتباط از طریق به جا آوردن اداب ساده ای مثل خواندن یک صفحه ی همین مقاله با یکدیگر و همچنین درک چگونگی تبدیل مسائل معنوی به یکی از اجزای اساسی رشد هویت نوجوان . اما این آداب و اصول را باید با احتیاط اجرا کرد. قوانین ، آداب و اصول تا زمانی که از منبعی انعطاف پذیر ، محبت آمیز و با اراده نشأت نگرفته باشد ارزشی نخواهند داشت . اینکه بگوئیم والدین باید بهترین دوست نوجوان باشند  بحثی است تکراری و همیشه هم صحیح نیست . والدین برای تربیت موفق نوجوان باید نقش های متعددی ایفا کنند که طرفداری از نظم و انضباط و یا حتی در بعضی مواقع ایفای نقش شخصیت منفی را نیز دربر می گیرد. اما آنها اغلب اوقات باید همیارانی باشند که نقش افراد دارای اعتماد به نفس شوند همدست و همبازی را ایفا می کنند .

کاربرد روش فرزندپروری بر اساس هوش هیجانی در این عصر پرتکاپو والد بودن عبارت است از روبرو شدن با رویدادهای کوچک بی شمار تعارضات دوره ای و بحرانهای ناگهانی که واکنشی سریع می طلبند . این واکنش ها پیامدهایی در پی دارند که بر چگونگی شکل گیری شخصیت تاثیر می گذارند . تجارب نوجوان مستلزم حضور است . حضوری که امکان برقرار ارتباط بیشتر با نوجوان را فراهم می کند.  ما می خواهیم نوجوانمان موجودی فوق العاده باشد . انسانی با احساس ، متعهد و شجاع ، فردی که هسته درونی او قدرت و رمز زندگی اش عدالت است . برای دست یابی به این اهداف انسانی به روش های انسانی نیاز داریم . تنها عشق و علاقه کافی نیست و بصیرت به تنهایی نارسا است . والدین خوب باید مهارت داشته باشند . دکتر هایم گینات .

آیا مشغلتان زیاد است ؟ آیا به خواست خود این سبک زندگی را انتخاب کرده اید . زندگی پرمشغله که اغلب ما گرفتار آن هستیم نتیجه برنامه ریزی های دقیق نیست و فقط به طور اتفاقی شکل گرفته است . اینهمه کار و مشغله ما را با استرسهای روزافزون روبرو می کند و موجب می شود وقت و فرصت کمتری به فرزندانمان اختصاص دهیم . کمی تامل کنید و به آن بیاندیشید حتی زمانی که در کنار فرزندمان هستیم نیز بخشی از ذهنمان در حال فکر کردن به مسائلی است که قبلا انجام داده ایم و بخشی دیگر با کارهایی که باید در آینده انجام دهیم درگیر است به این ترتیب حضور کامل در کنار فرزندان کاری دشوار است . مشغله های ذهنی بسیاری داریم . برنامه ریزی برای به مقصد رساندن خود و فرزندانمان انجام عجولانه کارها و نگرانی در مورد اجرا نشدن برنامه ریزی هایمان فرزندانمان نیز  خواه ناخواه همین راه و رسم را در پیش خواهند گرفت آنها غالبا به این باور می رسند که در فهرست اولویتهای والدینشان جایگاه مطلوبی ندارند.

دوران نوجوانی فرزندان برای والدین دوران پرکار و پر مسئولیتی است . شاید تنها چیز دشوارتر از آن نوجوان بودن است . نوجوان در این زمان در مقایسه با هر زمان دیگر با منابع تاثیرگذار بیشتری روبروست و منابع ایجاد کننده انحراف فکر او نیز فراوان است . جیمز کامر پزشک ، مربی مشهور و نویسنده کتاب در انتظار معجزه : « مدرسه نمی تواند مشکلات ما را حل کند اما خودمان می توانیم » معتقد است که از ابتدای تاریخ تا کنون هیچ گاه چنین حجم وسیعی از اطلاعات که مراقبان بزرگسال نقشی در کنترل آنها نقشی نداشته باشند ، مستقیماً دردسترس کودکان قرار نگرفته است . این جمله مهم تر از آنست که در وهله اول به نظر می رسد . پس یکبار دیگر آن را بخوانید. در عصر کنونی والدین برای جلب توجه فرزندانشان درگیر رقابتی سخت با عوامل گوناگون می باشند و دائما تلاش        می کنند برفرزندانشان تاثیر بگذارند اما پیام های متنوعی که از کانالهای متفاوت به فرزنان میرسد و آنها را تشویق میکند که به گونه ای متفاوت عمل و تفکر کنند تلاش والدین را کم اثر می کند. وقت والدین بسیار با ارزش و محدود است زندگی های پر مشغله ما ، موانع بسیاری بوجود می آورد که حتی در صورت تمایل نوجوانمان امکان راهیابی به دنیایی متفاوت آنها برای ما میسر می شود .همان گونه که جیمز کامر هشدار می دهد نوجوان ،تحت تاثیر همسالان، وسایل ارتباط جمعی ، اینترنت وعوامل گوناگون قرار دارند که ما از آنها بی اطلاع هستیم . با توجه به این که توان ما برای فرزند پروری محدود است باید از روش هوش هیجانی در فرزند پروری استفاده کنیم .این کاریست که از ما برمی آید .

 

بسوی بزرگسالی

برای طی مسیر بزرگسالی لازم است سالهای نوجوانی را به دقت بررسی کنیم و ویژگی های فعلی و آینده قابل پیش بینی نوجوان را بشناسیم .ن.جوان پلی است که دوران کودکی را به بزرگسالی پیوند میدهد.نوجوان ز این پل چگونه عبور میکند؟ آنان چه مسیرهایی را باید بپیمایند؟ بادر نظر گرفتن همه نیازهای عصر حاضر مهمترین روش هدایت جوانان به مسیر صحیح کدام است؟

نوجوانی نوعی فرایند و جریان است نه محصولی نهایی و یا توقف در طول بزرگراه زندگی. بچه ها از این مسیر با سر عت عبور میکنند وظیفه ی ما به عنوان والدین این است که به آنها کمک کنیم تا در این مسیر با حوادث و اتفاقات کمتری روبرو شوند و در رویارویی با مشکلات تا حد امکان یاریشان نماییم و مطمئن شویم که به هدف اصلی ما یعنی تبدیل شدن به بزرگسالی برخوردار از هوش هیجانی نایل آیند. نباید سعی کنیم نوعی سوپر نوجوان تربیت کنیم چون سوپر نوجوان لزوماً بزرگسالی موفق و از لحاظ هیجانی سازگار نخواهد شد. نوجوانی دوره ای ست برای آموختن اینکه چگونه می توان بزرگسال شد نه اینکه چگونه میتوان نوجوانی موفق بود. اگر کمی واقع بین باشیم تاثیر گذاردن بر نوجوان کار آسانی نیست بویژه اگر از قبل نیز رابطه ی محکمی برقرار نشده باشد.مهمترین اقداماتی که والدین میتوانند به طور مداوم و هماهنگ انجام دهند تا تغییر اساسی در نوجوان بوجود آورند و بدین وسیله او را برای کسب احساس شایستگی در بزرگسالی یاری دهند کدام است؟

چه اهدافی برای نوجوان خود در نظر داریم؟

چگونه میتوانیم به نوجوان در رسیدن به این هدف کمک کنیم؟

امروز ما نیازمند روشی هستیم که مناسب زمانه در حال تغییرمان باشد.

محبت، خنده، محدودیت ها و همبستگی ها.

فقط تعادل میان محبت، خنده، محدودیت ها و همبستگی ها ضروری است. این عوامل برای سفر در جاده بزرگسالی نقشهایی فراهم می آورند که پیچ و خم ها و افت و خیزهای زیادی و همچنین مناظر زیبای بسیاری در بر دارد.

محبت: روابط صمیمانه شالوده ی زندگی خانوادگی و همکاری است.بدون حضور این عوامل والدین برای تربیت نوجوان خود فقط می توانند از اهرمهای اقتصادی و اجتماعی استفاده کنند و این دو شیوه راهکارهای ایده آلی نیستند.

خنده: هیجانها بر چیستی و چگونگی اعمال ما و نیز کارهایی که ما می خواهیم انجام دهیم تاثیر میگذارند. هیجانهای مثبت برای رشد سالم نوجوان ضروری هستند. شوخی ها نیز بی اهمیت نیستند. شوخی بهترین ویتامین روانیست.

محدودیت ها: تعیین محدودیتها به معنای محدود کردن نیست بلکه به معنای تعیین کانون توجه، مسیر حرکت و مرزهای موجود است.مهارتهای والدین و فرزندان در تعیین اهداف و هل مسئله به نوجوان کمک میکند تا در مسیر صحیح پیش بروند و ایده های خوب را به فعالیت های سازنده تبدیل کنند.

همبستگی ها: نوجوانان باید بیش از آنکه مصرف میکنند خدمت کنند و بیش از آنکه خرید میکنند احساس تعلق داشته باشند. در دنیایی که پیچیدگی آن رو به افزایش است نمیتوان از والدین انتظار داشت که همه کارهای نوجوان را انجام دهند و همه ی نقش ها را برای آنها ایفا کنند. توانایی ما برای کمک به نوجوانان در جهت ایجاد روابط سالم با دیگران به اندازه ی کارهایی که به طور مستقیم برای آنها و با آنها انجام می دهیم اهمیت دارد.

فرزند پروری آگاهانه

محبت، خنده، محدودیت ها و همبستگی را هسته مرکزی فرزند پروری در نظر میگیریم در زندگی پر مشغله ی ما بسیاری از چیزها از جمله اطلاعات ناهمگون در مورد فرزند پروری این هسته اصلی را مبهم و نامشخص میکند.

برای آغاز حرکتی مطمئن و کارکرد موثر با نوجوانان لازم است از هوش هیجانی کمک بگیریم ما باید بین کشش هیجانات خود و منطق موقعیتهایی که با آنها مواجه میشویم تعادل برقرار نمائیم باید بیاموزیم که احساسات خود شرایط در حال ظهور در روابط پیرامونمان را به درستی تشخیص و اعمالمان را متناسب با این عوامل شکل دهیم.

زمینه های خاصی که معرف فرزندپروری هوشمندانه از لحاظ هیجانی هستند، عبارتند از:

آگاهی از احساسات خود و دیگران

نشان دادن همدلی و تلاش برای درک دیدگاههای دیگران

فقط خونسردی و پیروی از قانون طلایی

مثبت بودن، هدفمند بودن و داشتن برنامه ریزی

استفاده از بهترین مهارتهای اجتماعی (BEST) به منظور کنترل و هدایت روابط

از آنجا که این زمینه ها ابزارهای اجرای ESP مخفف موارد زیر،ارزیابی، انتخاب اقدام به کار) را در اختیار والدین قرار میدهند.

الف) ارزیابی (E) Evaluating و سبک و سنگین کردن شرایط ، احساس و دیدگاههای کسانی که با آنها سروکار داریم و بازداری تمایل خود به نشان دادن واکنش بسیار سریع افراطی و نامهربانانه.

ب) انتخاب(S) selecting اهداف و برنامه ریزی مثبت و سازنده برای عمل.

ج) اقدام به کار (p) proceeding با استفاده از مهارتهای اجتماعی صحیح.

آماده سازی نوجوان برای آینده

تا به حال درباره والدین صحبت کردیم اما باید در نوجوانمان نیز تامل کنیم. چگونه توجه خود را به نیازهای واقعی آنها معطوف کنیم و مطمئین باشیم که فرهنگ عوام بر فرزندپروری ما تاثیر نخواهد گذاشت؟ اگر هدف ما فرزندپروری آگاهانه است نه اتفاقی که بر حسب تصادف باید نقشه ی جاده رشد نوجوان را تهیه کنیم و مطمئن شویم که به جای توجه به تابلوهای اعلانات مسیرهای انحرافی کم اهمیت و زیبا سازیهای ظاهری کنار جاده به مسیرها و مقصدهای اصلی توجه                    کرده ایم. والدین نوجوانان باید قطب نماهای خود را برای تقویت داشته های نوجوان در حوزه های زیر تنظیم کنند.

قدردانی: احساس دوست داشته شدن، ارزشمند بودن ، مورد توجه واقع شدن و اهمیت داشتن.

احساس تعلق: شرکت در گروههای اجتماعی هدفدار، همانندسازی با ارزشها و اهداف مهم و رشد از طریق برقراری تماسها و روابط گوناگون.

شایستگی و اعتماد به نفس: اگر از مهارتهای هوش هیجانی و اجتماعی مورد نیاز برای موفق شدن در دنیای پیچیده ی اجتماعی نشأت میگیرد. نوجوان بدین وسیله میتواند در مقابل امیال زیانبار مقاومت کند به فشارها و فرصت های اجتماعی ،آگاهانه واکنش دهد، در خانواده محیط کار و جامعه روابط مثبت برقرار و آنها را حفظ کند، نقش های ضروری یک شهروند را ایفا کند و کمکها و خدمات با ارزشی بکند.

همکادی و مشارکت: این احساس به این معناست که فرد اهمیت دارد و بیرون از او دنیای بزرگتری از روابط ،آرمانها و اهداف که حقیقتا با آنها پیوند یافته است وجود دارد.

هوش هیجانی و ضرورت آن در فرزندپروری

حتما تا به حال درباره IQ با همان بهره هوشی خیلی چیزها شنیده اید و حتما شنیده اید که اگر کودکی IQ بالاتری داشته باشد حتما در بزرگسالی انسانی تحصیل کرده و موفقتری خواهد بود. شاید به همین خاطر است که تعداد زیادی از والدین از همان دوران قبل از مدرسه رفتن نگران کیفیت یادگیری فرزند دلبند خود و مدارسی که قرار است او در آنها درس بخواند هستند.غافل از اینکه امروزه تحقیقات علمی نشان داده است که تنها داشتن هوش عقلانی زیاد (که مدارس میخواهند از آن برای کذشتن از صد کنکور استفاده کنند) برای کسب موفقیت کافی نیست و علاوه بر IQ کیفیات دیگری نیز لازم است که امروز به ان هوش هیجانی می گویند. اما منظور از هوش هیجانی چیست؟

بطور خلاصه هوش هیجانی یعنی : داشتن ظرفیتی برای شناخت احساسات و هیجانات خود و دیگران و استفاده از این هیجانات به نحو مناسب برای برقراری ارتباط بهتر با خود و دیگران. تحقیقات نشان داده کودکان و نوجوانان که از نظر هیجانی سالم تر و باهوش تر هستند ویژگی های زیر را دارند :

1-                       یادگیرندگان بهتری هستند.  2- مشکلات رفتاری کمتری دارند.  3- درباره ی دیگران احساسات بهتری دارند.  4- در مقابل فشار همسالان بهتر مقاومت می کنند.                       5- خشونت کمتری دارند و قادر به همدلی بیشتری هستند.  6- در حل مشکلات و تعارضها بهتر عمل میکنند.7- رفتارهای خود تخریبی کمتری دارند.  8- دوستان بهتر و بیشتری دارند.  9- بیشتر از دیگران قادرند هیجانات و تکانه های خود را کنترل کنند. 10- خوشحالتر ،سالم تر و موفقتر از دیگرانند.

 

 

چگونه هوش هیجانی فرزند را افزایش دهیم؟

قبل از هر چیز والدین باید درباره احساسات و هیجانات اطلاعات بیشتر و مملوس تری پیدا کنند.توصیه میشود در جلسات گروهی درباره انواع هیجانات مثل شادی و غم ، عشق و تنفر، ترس و شجاعت و..... صحبتهای سازنده و اکتشابی داشته باشید.

برای بچه های خیلی کوچک کمک کنید تا لغات و عباراتی که در برگیرنده هیجانات و احساسات می باشند را بیاموزند. والدین هم بهتر است احساسات خود را بیان کنند مثل احساس            بی قراری میکنم، احساس ناامیدی می کنم، احساس شادی میکنم.

احساسات آنان را نام گذاری کنید. به نظر می رسد ناامید شده ای

احساسات و هیجانات دیگران را نام گذاری کنید.(در خیابان،تلویزیون،کتابهای داستانی) مثل اینکه آن خانم در فیلم احساس حسادت میکند.

از بچه ها بخواهید احساس خود را نقاشی کنند میتونی خشم خودت رو نقاشی کنی؟ یا وقتی خیلی میترسی قیافه ات به چه شکل در می آید؟ آن را برایم نقاشی کن.

محیط و فضای سرشار از احساس امنیت خاطرو حمایت فراهم سازید.برای احساسات ارزش قائل شده و آنها را مورد شناسایی قرار دهید درباره احساسات به راحتی صحبت کنید از دادزدن و رفتارهای خشن برای سرکوب احساسات منفی بچه ها اجتناب کنید. صداقت هیجانی را از طریق عشق بدون قیدو شرط تشویق کنید.

وقتی بچه ها بزرگتر می شوند برایشان توضیح دهید که مثلا چرا خشم معمولا یک احساس ثانویه است. (قبل از خشم یک احساس دیگر وجود دارد وقتی با کارنامه خراب زندگیمان روبرو میشویم اول احساس ناامیدی میکنیم سپس عصبانی میشویم یا وقتی یک ماشین به سرعت جلوی ما میپیچداول میترسیم و بعد عصبانی میشویم و به او ناسزا می گوییم) یا توضیح دهید که هیجانات منفی ما از جمع شدن نیازهای هیجانی برآورده نشده بوجود می آید.همچنین درباره جنبه های مثبت هیجانات ظاهراً منفی مثل خشم گفتگو کنید.

بجای نام گذاری بر روی فرزندان با صفات گوناگون (دست و پا چلفتی، دیوانه، فرسودهو......) احساسات آنان را نام گذاری کنید( الان احساس خجالت میکنی، مثله اینکه خشمگین هستی، به نظر میرسد کمی احساس ترس میکنی و......)

برای اینکه فرزندان خود ررا بهتر بشناسیددستور دادن ،تنبیه، قضاوت ،سخنرانی، نصیحت ،تحدید کارساز نیست،بلکه گ.ش دادن به آنان و دقیق شدن به زبان بدن حالات و حرکات اعضای بدن و صورت میتوان در این را موثر باشد.

والدین خود مهمترین الگوی رفتاری و هیجانی فرزندان هستند اگر تصور میکنید از نظر احساس و هیجان احتیاج به کمک و تقویت بیشتر دارید حتما از دوستان با تجربه و یا روانشناس و مشاور بهره بگیرید.

به یاد داشته باشید که بزه و جرم و جنایت از احساس ضعف ،احساس ناکامی ، احساس تحت کنترل بودن و احساس مجنون شدن بوجود می آید.

اسلحه ،آتش، سنگ و یا مواد مخدرجانشین احساس محترم بودن میگردد. بچه هایی که مورد احترام قرار میگیرند نیازی به اسلحه و چاقو برای قدرتمند شدن و یا سیگار برای احساس بزرگی ندارند.

 

نکاتی درباره پرورش هوش اخلاقی کودکان و نوجوانان

1 - احساس تعهد در جهت پرورش کودکی اخلاقی

یک سوال اساسی آن است که پرورش یک کودک اخلاقی چه مقدار برای شما اهمیت دارد؟ چرا که تحقیقات نشان داده اند والدینی که شدیداً احساس نیاز به شکل دادن رفتارهای اخلاقی در کودکانشان می نمایندیا ترس از ایجاد اخلاقهای زشت در آنها دارند معمولا موفق بوده اند زیرا خودشان را برای تلاش در این مورد متعهد کرده اند بنابراین اگر شما واقعا میخواهید کودکی دارای اخلاق داشته باشیدباید احساس تعهد شخصی برای پرورش او نموده و این تعهد به هدف ندارم یابد.

2 - تلاش برای آنکه الگویی نمونه یا یک مثال اخلاقی قوی باشید.

والدین اولین و قوی ترین الگو یا معلم اخلاق برای کودکانشان هستند. بنابراین مطمئن شوید همان رفتارهای اخلاقی را که از کودکتان انتظار دارید انجام دهید تا آنها از شما فرا گیرند.

3 - شناخت باورها و عقاید خودتان ضمن سهیم کردن آنان با دیگران

پیش از آنکه بتوانید کودکی با اخلاق پرورش دهید باید درباره آنچه که به آن باور دارید با خودتان صادق و صریح باشید بنابراین مدتی کوتاه به تمامی ارزشهایتان فکر کنید سپس درباره این که چرا شما این روش اجرای خاص خودتان را دارید بطور منظم با کودکتان صحبت کرده و نظراتتان را با او در میان بگذارید.

4 - از لحاظ آموختن به خوبی بهره بگیرید

بهترین لحظه های آموزش معمولا غیرمنتظره و اتفاقی هستند و بر خلاف تصور از پیش برنامه ریزی نشده اند. هر گاه بحث موضوعات اضافی به میان آمد از آن فرصت استفاده کنید آنها به شمار کودک کمک مینمایند تا باورهای اخلاقی استواری را که در هدایت مستمر رفتارهایشان برای تمامی زندگی موثرند رشد دهند.

5 - انظباط را به عنوان یک درس اخلاقی به کار بندید

انظباط موثر موجب مراقبت از کودک در این امر می شود تا تشخیصی دهد که چرا رفتارش اشتباه است و چگونه میتواند آن را اصلاح و تصحیح نماید در این راستا استفاده از پرسش های صحیح به کودکان کمک مینماید به این توانایی دست یابد که نظر دیگران را درباره رفتارشان دریابند و توانایی درک نتایج رفتارهایشان را توسعه دهند.

6- توقع رفتارهای اخلاقی داشته باشید

در این زمینه نتایج مطالعات روشن بوده است . کودکانی که رفتارهای اخلاقی دارند والدینی دارند که از آنها انتظارات داشته اند چنین عمل کنند . توقعات و انتظارات شما از کودکتان ، به منزله ی تعیین نوعیی استاندارد برای رفتارهای آنهاست .

7 – نسبت به آثار رفتارها واکنش نشان دهید

محققین ابراز می کنند که یکی از بهترین تمرین های سازنده ی اخلاق ، اشاره به اثر رفتار کودک بر شخص دیگر است . انجام این کار موجب افزایش رشد اخلاقی کودک می شود .

 

8 – رفتارهای اخلاقی کودک را تقویت کرده و پاداش دهید

یکی از ساده ترین راه های کمک به کودک درجهت کسب رفتارهای جدید این است که پس از وقوع آن رفتارها ، آنها را پاداش داده و تحسین نمایید .پس با هدف شکل دهی رفتارهای اخلاقی کودک را زیر نظر بگیرید و با شرح اینکه چرا رفتارش خوب بوده و شما برای آن ارزش قائلید آن را تقویت نمایید . البته در تقویت مثبت نباید این نکته فراموش شود که تقویت باید متناسب با عملی باشد که انجام شده است .

9 – هر روز اصول اخلاقی را اولویت بندی کنید

کودکان با خواندن اصول اخلاقی در متن کتابها یاد نمی گیرند چگونه افراد ببا اخلاق بشوند بلکه تنها با انجم کارهای خوب این امر را می آموزند . کودک را جهت کمک برای ایجاد تغییر در دنیای خودش تشویق کنید و همیشه او را یاری دهید تا نتیجه مثبت عمل خود را بر روی حالات دیگران درک و تشخیص دهد . هدف نهایی و واقعی برای کودکان آن است که هر چه کمتر و کمتر به راهنمایی بزرگسالان وابسته باشند و اصول اخلاقی باید به زندگی روزمره آنان وارد شده و ضمناً آنها را برای خودشان درونی سازند . این امر تنها زمانی روی می دهد که والدین بر اهمیت فضیلت ها دائماً تأکید کنند و بچه هایشان هم مکرراً این رفتارهای اخلاقی را تمرین کنند .

10  - مشارکت و ثبت قانون طلایی  

به کودکتان قانون طلایی را که بسیاری از تمدن ها را در طول قرنها هدایت و راهنمایی کرده است و سخن پیامبر اسلام ( ص ) نیز هست آموزش دهید : با دیگران همانگونه رفتار کنید که می خواهید با شما رفتار شود .

به او یادآوری کنید از خودش قبل از هر کاری بپرسد آیا من دوست دارم ، دیگری با من این طور رفتار کند ؟ تلاش کنید این اصل قانون اساسی اخلاقی خانواده ی شما باشد .

 منابع

1  - کتاب هوش هیجانی اثر دانیل گلمن ، ترجمه شیرین پارسا

2  – مقاله ی مسعود رضی ، سایت باشگاه اندیشه

3  – مقاله ی جلال بامدادی و بهرام صالح پور درباره ی هوش

4  – مقاله ی محسن عزیزی در مورد هوش هیجانی ( فهم هیجانی )

5  - مقاله محمد امین شریعتی ، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی در مورد هوش هیجانی 

+ نوشته شده در  89/09/02ساعت 0:11  توسط  فيض اله رحيمي   |